متی
Chapter 1
1 كتاب نسب نامه عيسي مسيح بـن داود بـن ابراهيم: 2 ابراهيم اسحاق را آورد و اسحاق يعقوب را آورد و يعقوب يهودا و برادران او را آورد. 3 و يهودا، فارَص و زارَح را از تامار آورد و فارَص، حَصْرون را آورد و حَصْرون، اَرام را آورد. 4 و اَرام، عَمِّيناداب را آورد و عَمّينـاداب، نَحشـون را آورد و نَحْشون، شَلْمون را آورد. 5 و شَلْمون، بوعَز را از راحاب آورد و بوعَـز، عوبيد را از راعوت آورد و عوبيـد، يَسّـا را آورد. 6 و يَسّـا داود پادشـاه را آورد و داود پادشـاه، سليمـان را از زن اوريّا آورد. 7 و سليمان، رَحَبْعام را آورد و رَحبْعام، اَبِيَّا را آورد و اَبِيّـا، آسـا را آورد. 8 و آسا، يَهوشافاط را آورد و يَهوشافاط، يورام را آورد و يورام، عُزيّا را آورد. 9 و عُزيّا، يوتام را آورد و يوتام، اَحاز را آورد و اَحـاز، حِزْقيَّا را آورد. 10 و حِزْقيّا، مَنَسّي را آورد و مَنَسّي، آمون را آورد و آمون، يوشيّا را آورد. 11 و يوشيَّا، يَكُنيـا و برادرانـش را در زمـان جـلاي بابِـل آورد. 12 و بعد از جلاي بابل، يَكُنْيا، سَألْتيئيل را آورد و سَأَلْتيئيل، زَرُوبابِل را آورد. 13 زَرُوبابِـل، اَبيهـود را آورد و اَبيهـود، ايليـاقيـم را آورد و ايلياقيم، عازور را آورد. 14 و عازور، صادوق را آورد و صادوق، ياكين را آورد و ياكين، ايلَيهُـود را آورد. 15 و ايليهـود، ايلعـازَر را آورد و ايلعـازَر، مَتّـان را آورد و مَتّـان، يعقـوب را آورد. 16 و يعقـوب، يوسـف شوهـر مريم را آورد كه عيسي مُسمّـي' به مسيـح از او متولّـد شـد. 17 پس تمام طبقات، از ابراهيم تا داود چهارده طبقه است، و از داود تا جلاي بابِل چهارده طبقه، و از جلاي بابِل تا مسيح چهارده طبقه. 18 امّا ولادت عيسي مسيح چنين بود كه چون مادرش مريم به يوسف نامزد شده بود، قبل از آنكه با هم آيند، او را از روحالقدس حامله يافتند. 19 و شوهرش يوسف چونكه مرد صالح بود و نخواست او را عبرت نمايد، پس اراده نمود او را به پنهاني رها كند. 20 امّا چون او در اين چيزها تفكّر ميكرد، ناگاه فرشته خداوند در خواب بر وي ظاهر شده، گفت: «اي يوسف پسر داود، از گرفتن زن خويش مريم مترس، زيرا كه آنچه در وي قرار گرفته است، از روحالقدس است. 21 و او پسري خواهد زاييد و نام او را عيسي خواهي نهاد، زيرا كه او امّت خويش را از گناهانشان خواهد رهانيد.» 22 و اين همه براي آن واقع شد تا كلامي كه خداوند به زبان نبي گفته بود، تمام گردد 23 «كه اينك باكره آبستن شده پسري خواهد زاييـد و نـام او را عمّانوئيـل خواهنـد خوانـد كه تفسيـرش ايـن است: خـدا با مـا.» 24 پـس چـون يوسف از خواب بيدار شد، چنانكه فرشتة خداونـد بـدو امر كـرده بود، بعمـل آورد و زن خويش را گرفت 25 و تا پسر نخستين خود را نزاييـد، او را نشنـاخت؛ و او را عيسـي نام نهـاد.
Chapter 2
1 و چون عيسي در ايّام هيروديسِ پادشاه در بيتْ لَحِم يهوديه تولّد يافت، ناگاه مجوسي چند از مشرق به اُورْشليم آمده، گفتند: 2 « كجاست آن مولود كه پادشاه يهود است زيرا كه ستاره او را در مشرق ديدهايم و براي پرستش او آمدهايم؟» 3 امّا هيروديس پادشاه چون اين را شنيد، مضطرب شد و تمام اُوْرشليم با وي. 4 پس همه رؤسايِ كَهَنه و كاتبانِ قوم را جمع كرده، از ايشان پرسيد كه « مسيح كجا بايد متولّد شود؟» 5 بدو گفتند: «در بيت لحمِ يهوديّه زيرا كه از نبي چنين مكتوب است: 6 و تو اي بيت لحم، در زمين يهودا از ساير سرداران يهودا هرگز كوچكتر نيستي، زيرا كه از تو پيشوايي به ظهور خواهد آمد كه قوم من اسرائيل را رعايت خواهد نمود.» 7 آنگاه هيروديس مجوسيان را در خلوت خوانده، وقت ظهور ستاره را از ايشان تحقيق كرد. 8 پس ايشان را به بيت لحم روانه نموده، گفت: «برويد و از احوال آن طفل بتد قيق تفحّص كنيد و چون يافتيد مرا خبر دهيد تا من نيز آمده، او را پرستش نمايم.» 9 چون سخن پادشاه را شنيدند، روانه شدند كه ناگاه آن ستارهاي كه درمشرق ديده بودند، پيش روي ايشان ميرفت تا فوق آنجايي كه طفل بود رسيده، بايستاد. 10 و چون ستاره را ديدند، بينهايت شاد و خوشحال گشتند 11 و به خانه درآمده، طفل را با مادرش مريم يافتند و به روي در افتاده، او را پرستش كردند و ذخاير خود را گشوده، هداياي طلا و كُنْدُر و مُّر به وي گذرانيدند. 12 و چون در خواب وحي بديشان در رسيد كه به نزد هيروديس بازگشت نكنند، پس از راه ديگر به وطن خويش مراجعت كردند. 13 و چون ايشان روانه شدند، ناگاه فرشته خداوند در خواب به يوسف ظاهر شده، گفت: «برخيز و طفل و مادرش را برداشته به مصر فرار كن و در آنجا باش تا به تو خبر دهم، زيرا كه هيروديس طفل را جستجو خواهد كرد تا او را هلاك نمايد.» 14 پس شبانگاه برخاسته، طفل و مادر او را برداشته، بسوي مصر روانه شد 15 و تا وفات هيروديس در آنجا بماند، تا كلامي كه خداوند به زبان نبي گفته بود تمام گردد كه «از مصر پسر خود را خواند م.» 16 چون هيروديس ديد كه مجوسيان او را سُخْريّه نمودهاند، بسيار غضبناك شده، فرستاد و جميع اطفالي را كه در بيت لحم و تمام نواحي آن بودند، از دو ساله و كمتر موافق وقتي كه از مجوسيان تحقيق نموده بود، به قتل رسانيد. 17 آنگاه كلامي كه به زبان اِرمياي نبي گفته شده بود، تمام شد: 18 «آوازي در رامه شنيده شد، گريه و زاري و ماتم عظيم كه راحيل براي فرزندان خود گريه ميكند و تسلّي نميپذيرد زيرا كه نيستند.» 19 امّا چون هيروديس وفات يافت، ناگاه فرشته خداوند در مصر به يوسف در خواب ظاهر شده، گفت: 20 «برخيز و طفل و مادرش را برداشته، به زمين اسرائيل روانه شو زيرا آناني كه قصد جان طفل داشتند فوت شدند.» 21 پس برخاسته، طفل و مادر او را برداشت و به زمين اسرائيل آمد. 22 امّا چون شنيد كه اَرْكلاؤُس به جاي پدر خود هيروديس بر يهوديه پادشاهي ميكند، از رفتن بدان سمت ترسيد و در خواب وحي يافته، به نواحي جليل برگشت. 23 و آمده در بَلْدهاي مسمّي' به ناصره ساكن شد، تا آنچه به زبان انبيا گفته شده بود تمام شود كه «به ناصري خوانده خواهد شد.»
Chapter 3
1 و در آن ايّام، يحيي تعميد دهنده در بيابان يهوديّه ظاهر شد و موعظه كرده، ميگفت: 2 «توبه كنيد، زيرا ملكوت آسمان نزديك است.» 3 زيرا همين است آنكه اشعياي نبي از او خبر داده، ميگويد: «صداي ندا كنندهاي در بيابان كه راه خداوند را مهيّا سازيد و طُرُق او را راست نماييد.» 4 و اين يحيي لباس از پشم شتر ميداشت و كمربند چرمي بر كمر، و خوراك او از ملخ و عسل برّي ميبود. 5 در اين وقت، اورشليم و تمام يهوديّه و جميع حوالي اُردُنّ نزد او بيرون ميآمدند، 6 و به گناهان خود اعتراف كرده، در اُرْدُن از وي تعميد مييافتند. 7 پس چون بسياري از فريسيان و صدّوقيان را ديد كه بجهت تعميد وي ميآيند، بديشان گفت: «اي افعيزادگان، كِه شما را اعلام كرد كه از غضب آينده بگريزيد؟ 8 اكنون ثمره شايسته توبه بياوريد، 9 و اين سخن را بهخاطر خود راه مدهيد كه پدر ما ابراهيم است، زيرا به شما ميگويم خدا قادر است كه از اين سنگها فرزندان براي ابراهيم برانگيزاند. 10 و الحال تيشه بر ريشه درختان نهاده شده است، پس هر درختي كه ثمره نيكو نياورد، بريده و در آتش افكنده شود. 11 من شما را به آب به جهت توبه تعميد ميدهم. ل'كن او كه بعد از من ميآيد از من تواناتر است كه لايق برداشتن نعلين او نيستم؛ او شما را به روحالقدس و آتش تعميد خواهد داد. 12 او غربال خود را در دست دارد و خرمن خود را نيكو پاك كرده، گندم خويش را در انبار ذخيره خواهد نمود، ولي كاه را در آتشي كه خاموشي نميپذيرد خواهد سوزانيد.» 13 آنگاه عيسي از جليل به اُرْدُن نزد يحيي آمد تا از او تعميد يابد. 14 امّا يحيي او را منع نموده، گفت: «من احتياج دارم كه از تو تعميد يابم و تو نزد من ميآيي؟» 15 عيسي در جواب وي گفت:«الا´ن بگذار زيرا كه ما را همچنين مناسب است تا تمام عدالت را به كمال رسانيم.» پس او را واگذاشت. 16 امّا عيسي چون تعميد يافت، فوراً از آب برآمد كه در ساعت آسمان بر وي گشاده شد و روح خدا را ديد كه مثل كبوتري نزول كرده، بر وي ميآيد. 17 آنگاه خطابي از آسمان در رسيد كه «اين است پسر حبيب من كه از او خشنودم.»
Chapter 4
1 آنگاه عيسي به دست روح به بيابان برده شد تا ابليس او را تجربه نمايد. 2 و چون چهل شبانه روز روزه داشت، آخر گرسنه گرديد. 3 پس تجربه كننده نزد او آمده، گفت: «اگر پسر خدا هستي، بگو تا اين سنگها نان شود.» 4 در جواب گفت: «مكتوب است انسان نه محض نان زيست ميكند، بلكه به هر كلمهاي كه از دهان خدا صادر گردد.» 5 آنگاه ابليس او را به شهر مقدّس برد و بر كنگره هيكل برپا داشته، 6 به وي گفت: «اگر پسر خدا هستي، خود را به زير انداز، زيرا مكتوب است كه فرشتگان خود را درباره تو فرمان دهد تا تو را به دستهاي خود برگيرند، مبادا پايت به سنگي خورد.» 7 عيسي وي را گفت: «و نيز مكتوب است خداوند خداي خود را تجربه مكن.» 8 پس ابليس او را به كوهي بسيار بلند برد و همه ممالك جهان و جلال آنها را بدو نشان داده، 9 به وي گفت: «اگر افتاده مرا سجده كني، همانااين همه را به تو بخشم.» 10 آنگاه عيسي وي را گفت: «دور شو اي شيطان، زيرا مكتوب است كه خداوند خداي خود را سجده كن و او را فقط عبادت نما.» 11 در ساعت ابليس او را رها كرد و اينك فرشتگان آمده، او را پرستاري مينمودند. 12 و چون عيسي شنيد كه يحيي گرفتار شده است، به جليل روانه شد، 13 و ناصره را ترك كرده، آمد و به كفرناحوم، به كنارة دريا در حدود زبولون و نفتاليم ساكن شد. 14 تا تمام گردد آنچه به زبان اشعياي نبي گفته شده بود 15 كه «زمين زبولون و زمين نفتاليم، راه دريا آن طرف اُرْدُن، جليلِ امّتها؛ 16 قومي كه در ظلمت ساكن بودند، نوري عظيم ديدند و برنشينندگان ديار موت و سايه آن نوري تابيد.» 17 از آن هنگام عيسي به موعظه شروع كرد و گفت: «توبه كنيد زيرا ملكوت آسمان نزديك است.» 18 و چون عيسي به كناره درياي جليل ميخراميد، دو برادر يعني شمعون مسمّي' به پطرس و برادرش اندرياس را ديد كه دامي در دريا مياندازند، زيرا صيّاد بودند. 19 بديشان گفت: «از عقب من آييد تا شما را صيّاد مردم گردانم.» 20 در ساعت دامها را گذارده، از عقب اوروانه شدند. 21 و چون از آنجا گذشت، دو برادر ديگر يعني يعقوب، پسر زِبِدي و برادرش يوحنّا را ديد كه در كشتي با پدر خويش زِبِدي، دامهاي خود را اصلاح ميكنند؛ ايشان را نيز دعوت نمود. 22 در حال، كشتي و پدر خود را ترك كرده، از عقب او روانه شدند. 23 و عيسي در تمام جليل ميگشت و در كنايس ايشان تعليم داده، به بشارت ملكوت موعظه همي نمود و هر مرض و هر درد قوم را شفا ميداد. 24 و اسم او در تمام سوريّه شهرت يافت، و جميع مريضاني كه به انواع امراض و دردها مبتلا بودند و ديوانگان و مصروعان و مفلوجان را نزد او آوردند، و ايشان را شفا بخشيد. 25 و گروهي بسيار از جليل و ديكاپولِس و اُورشليم و يهوديّه و آن طرف اُرْدُن در عقب او روانه شدند.
Chapter 5
1 و گروهي بسيار ديده، بر فراز كوه آمد. و وقتي كه او بنشست، شاگردانش نزد او حاضر شدند. 2 آنگاه دهان خود را گشوده، ايشان را تعليم داد و گفت: 3 «خوشابحال مسكينان در روح، زيرا ملكوتآسمان از آن ايشان است. 4 خوشابحال ماتميان، زيرا ايشان تسلّي خواهند يافت. 5 خوشابحال حليمان، زيرا ايشان وارث زمين خواهند شد. 6 خوشابحال گرسنگان و تشنگان عدالت، زيرا ايشان سير خواهندشد. 7 خوشابحال رحمكنندگان، زيرا بر ايشان رحم كرده خواهد شد. 8 خوشابحال پاكدلان، زيرا ايشان خدا را خواهند ديد. 9 خوشابحال صلحكنندگان، زيرا ايشان پسران خدا خوانده خواهند شد. 10 خوشابحال زحمتكشان براي عدالت، زيرا ملكوت آسمان از آن ايشان است. 11 خوشحال باشيد چون شما را فحش گويند و جفا رسانند، و بخاطر مـن هـر سخـن بـدي بر شمـا كاذبانه گويند. 12 خوش باشيد و شادي عظيم نماييد، زيرا اجر شما در آسمان عظيم است زيرا كه به همينطور بر انبياي قبل از شمـا جفـا ميرسانيدند. » 13 «شما نمك جهانيد! ليكن اگر نمك فاسد گردد، به كدام چيز باز نمكين شود؟ ديگر مصرفي ندارد جز آنكه بيرون افكنده، پايمال مردم شود. 14 شما نور عالميد. شهري كه بر كوهي بنا شود، نتوان پنهان كرد. 15 و چراغ را نميافروزند تا آن را زير پيمانه نهند، بلكه تا بر چراغدان گذارند؛ آنگاه به همه كساني كه در خانه باشند، روشنايي ميبخشد. 16 همچنين بگذاريد نور شما بر مردم بتابد تا اعمال نيكوي شما را ديده، پدر شما را كه در آسمان است تمجيد نمايند » 17 «گمان مبريد كه آمدهام تا تورات يا صُحُف انبيا را باطل سازم. نيامدهام تا باطل نمايم بلكه تا تمام كنم. 18 زيرا هر آينه به شما ميگويم، تا آسمان و زمين زايل نشود، همزه يا نقطهاي از تورات هرگز زايل نخواهد شد تا همه واقع شود. 19 پس هر كه يكي از اين احكام كوچكترين را بشكند و به مردم چنين تعليم دهد، در ملكوت آسمان كمترين شمرده شود. امّا هر كه بعمل آورد و تعليم نمايد، او در ملكوت آسمان بزرگ خوانده خواهد شد. 20 زيرا به شما ميگويم، تا عدالت شما بر عدالت كاتبان و فريسيان افزون نشود، به ملكوت آسمان هرگز داخل نخواهيد شد. » 21 «شنيدهايد كه به اوّلين گفته شده است "قتل مكن و هر كه قتل كند سزاوار حكم شود." 22 ليكن من به شما ميگويم، هر كه به برادر خود بيسبب خشم گيرد، مستوجب حكم باشد و هر كه برادر خود را راقا گويد، مستوجب قصاص باشد و هر كه احمق گويد، مستحّق آتش جهنّم بُوَد. 23 پس هرگاه هديه خود را به قربانگاه ببري و آنجا به خاطرت آيد كه برادرت بر تو حقّي دارد، 24 هديه خود را پيش قربانگاه واگذار و رفته، اوّل با برادر خويش صلح نما و بعد آمده، هديه خود را بگذران. 25 با مدّعي خود مادامي كه با وي در راه هستي صلح كن، مبادا مدّعي، تو را به قاضي سپارد و قاضي، تو را به داروغه تسليم كند و درزندان افكنده شوي. 26 هرآينه به تو ميگويم، كه تا فَلس آخر را ادا نكني، هرگز از آنجا بيرون نخواهي آمد. » 27 «شنيدهايد كه به اوّلين گفته شده است "زنا مكن." 28 ليكن من به شما ميگويم، هر كس به زني نظر شهوت اندازد، همان دم در دل خود با او زنا كرده است. 29 پس اگر چشم راستت تو را بلغزاند، قلعش كن و از خود دور انداز زيرا تو را بهتر آن است كه عضوي از اعضايت تباه گردد، از آنكه تمام بدنت در جهنّم افكنده شود. 30 و اگر دست راستت تو را بلغزاند، قطعش كن و از خود دور انداز، زيرا تو را مفيدتر آن است كه عضوي از اعضاي تو نابود شود، از آنكه كلّ جسدت در دوزخ افكنده شود. » 31 «و گفته شده است هر كه از زن خود مفارقت جويد، طلاق نامهاي بدو بدهد. 32 ليكن من به شما ميگويم، هر كس بغير علّت زنا، زن خود را از خود جدا كند باعث زنا كردن او ميباشد، و هر كه زن مُطَلَّقه را نكاح كند، زنا كرده باشد. » 33 «باز شنيدهايد كه به اوّلين گفته شده است كه "قسم دروغ مخور، بلكه قسمهاي خود را به خداوند وفا كن." 34 ليكن من به شما ميگويم،هرگز قسم مخوريد، نه به آسمان زيرا كه عرش خداست، 35 و نه به زمين زيرا كه پايانداز او است، و نه به اورْشليم زيرا كه شهر پادشاه عظيم است، 36 و نه به سر خود قسم ياد كن، زيرا كه مويي را سفيد يا سياه نميتواني كرد. 37 بلكه سخن شما بلي بلي و ني ني باشد زيرا كه زياده بر اين از شرير است. » 38 «شنيدهايد كه گفته شده است: "چشمي به چشمي و دنداني به دنداني" 39 ليكن من به شما ميگويم، با شرير مقاومت مكنيد بلكه هر كه به رخساره راست تو طپانچه زند، ديگري را نيز بهسوي او بگردان، 40 و اگر كسي خواهد با تو دعوا كند و قباي تو را بگيرد، عباي خود را نيز بدو واگذار، 41 و هرگاه كسي تو را براي يك ميل مجبور سازد، دو ميل همراه او برو. 42 هر كس از تو سؤال كند، بدو ببخش و از كسي كه قرض از تو خواهد، روي خود را مگردان. » 43 «شنيدهايد كه گفته شدهاست "همساية خود را محبّت نما و با دشمن خود عداوت كن." 44 امّا من به شما ميگويم كه دشمنان خود را محبّت نماييد و براي لعنكنندگان خود بركت بطلبيد و به آناني كه از شما نفرت كنند، احسان كنيد و به هر كه به شما فحش دهد و جفا رساند، دعاي خير كنيد، 45 تا پدر خود را كه در آسمان است پسرانشويد، زيرا كه آفتاب خود را بر بدان و نيكان طالع ميسازد و باران بر عادلان و ظالمان ميباراند. 46 زيرا هرگاه آناني را محبّت نماييد كه شما را محبّت مينمايند، چه اجر داريد؟ آيا باجگيران چنين نميكنند؟ 47 و هرگاه برادران خود را فقط سلام گوييد چه فضيلت داريد؟ آيا باجگيران چنين نميكنند؟ 48 پس شما كامل باشيد چنانكه پدر شما كه در آسمان است كامل است. »
Chapter 6
1 «زنهـار عدالت خـود را پيش مـردم بجا مياوريد تا شما را ببينند، و الاّ نزد پدر خود كه در آسمان است، اجري نداريد. 2 پس چون صدقه دهي، پيش خود كَرِّنا منواز چنانكه رياكاران در كنايس و بازارها ميكنند، تا نزد مردم اكرام يابند. هرآينه به شما ميگويم اجر خود را يافتهاند. 3 بلكه تو چون صدقه دهي، دست چپ تو از آنچه دست راستت ميكند مطلّع نشود، 4 تا صدقه تو در نهان باشد و پدر نهانبينِ تو، تو را آشكارا اجر خواهد داد. » 5 «و چون عبادت كني، مانند رياكاران مباش زيرا خوش دارند كه در كنايس و گوشههاي كوچهها ايستاده، نماز گذارند تا مردم ايشان را ببينند. هرآينه به شما ميگويم اجر خود را تحصيل نمودهاند. 6 ليكن تو چون عبادت كني، به حجره خود داخل شو و در را بسته، پدر خود را كه در نهان است عبادت نما؛ و پدر نهانبينِ تو، تورا آشكارا جزا خواهد داد. 7 و چون عبادت كنيد، مانند امّتها تكرار باطل مكنيد زيرا ايشان گمان ميبرند كه بهسبب زياد گفتن مستجاب ميشوند. 8 پس مثل ايشان مباشيد زيرا كه پدر شما حاجات شما را ميداند پيش از آنكه از او سؤال كنيد. 9 «پس شما به اينطور دعا كنيد: "اي پدر ما كه در آسماني، نام تو مقدّس باد. 10 ملكوت تو بيايـد. اراده تو چنانكه در آسمان است، بر زمين نيز كرده شود. 11 نان كفاف ما را امروز به ما بده. 12 و قرضهاي ما را ببخش چنانكه ما نيز قرضداران خود را ميبخشيم. 13 و ما را در آزمايش مياور، بلكه از شرير ما را رهايي ده. زيرا ملكوت و قوّت و جلال تا ابدالا´باد از آن تو است، آمين." 14 «زيرا هرگاه تقصيرات مردم را بديشان بيامرزيد، پدر آسماني شما، شما را نيز خواهد آمرزيد. 15 امّا اگر تقصيرهاي مردم را نيامرزيد، پدر شما هم تقصيرهاي شما را نخواهد آمرزيد. » 16 «امّا چون روزه داريد، مانند رياكاران ترشرو مباشيد زيرا كه صورت خويش را تغيير ميدهند تا در نظر مردم روزهدار نمايند. هرآينه به شما ميگويم اجر خود را يافتهاند. 17 ليكن تو چون روزه داري، سر خود را تدهين كن و روي خود را بشوي 18 تا در نظر مردم روزهدار ننمايي، بلكه در حضور پدرت كه در نهان است؛ و پدرنهانبينِ تو، تو را آشكارا جزا خواهد داد. » 19 «گنجها براي خود بر زمين نيندوزيد، جايي كه بيد و زنگ زيان ميرساند و جايي كه دزدان نَقْب ميزنند و دزدي مينمايند. 20 بلكه گنجها بجهت خود در آسمان بيندوزيد، جايي كه بيد و زنگ زيان نميرساند و جايي كه دزدان نقب نميزنند و دزدي نميكنند. 21 زيرا هرجا گنج تو است، دل تو نيز در آنجا خواهد بود. » 22 «چراغ بدن چشم است؛ پس هرگاه چشمت بسيط باشد تمام بدنت روشن بُوَد؛ 23 امّا اگر چشم تو فاسد است، تمام جسدت تاريك ميباشد. پس اگر نوري كه در تو است ظلمت باشد، چه ظلمت عظيمي است! » 24 «هيچ كس دو آقا را خدمت نميتواند كرد، زيرا يا از يكي نفرت دارد و با ديگري محبّت، و يا به يكي ميچسبد و ديگر را حقير ميشمارد. محال است كه خدا و ممُّونا را خدمت كنيد.» 25 «بنابراين به شما ميگويم، از بهر جان خود انديشه مكنيد كه چه خوريد يا چه آشاميد و نه براي بدن خود كه چه بپوشيد. آيا جان، از خوراك و بدن از پوشاك بهتر نيست؟ 26 مرغان هوا را نظر كنيد كه نه ميكارند و نه ميدروند و نه در انبارها ذخيره ميكنند و پدر آسماني شما آنها را ميپروراند. آيا شما از آنها بمراتب بهتر نيستيد؟ 27 و كيست از شما كه به تفكّر بتواند ذراعي بر قامت خود افزايد؟ 28 و براي لباس چراميانديشيد؟ در سوسنهاي چمن تأمّل كنيد، چگونه نموّ ميكنند! نه محنت ميكشند و نه ميريسند! 29 ليكن به شما ميگويم سليمان هم با همه جلال خود چون يكي از آنها آراسته نشد. 30 پس اگر خدا علف صحرا را كه امروز هست و فردا در تنور افكنده ميشود چنين بپوشاند، اي كمايمانان آيا نه شما را از طريق اُولي'؟ 31 پس انديشه مكنيد و مگوييد چه بخوريم يا چه بنوشيم يا چه بپوشيم. 32 زيرا كه در طلب جميع اين چيزها امّتها ميباشند. امّا پدر آسماني شما ميداند كه بدين همه چيز احتياج داريد. 33 ليكن اوّل ملكوت خدا و عدالت او را بطلبيد كه اين همه براي شما مزيد خواهد شد. 34 پس در انديشه فردا مباشيد زيرا فردا انديشه خود را خواهد كرد. بدي امروز براي امروز كافي است. »
Chapter 7
1 «حكم مكنيد تا بر شما حكم نشود. 2 زيرا بدان طريقي كه حكم كنيد بر شما نيز حكم خواهد شد و بدان پيمانهاي كه پيماييد براي شما خواهند پيمود. 3 و چون است كه خس را در چشم برادر خود ميبيني و چوبي را كه در چشم خود داري نمييابي؟ 4 يا چگونه به برادر خود ميگويي "اجازت ده تا خس را از چشمت بيرون كنم" و اينك چوب در چشم تو است؟ 5 اي رياكار، اوّل چوب را از چشم خود بيرون كن، آنگاه نيك خواهي ديد تا خس را از چشم برادرت بيرون كني! » 6 «آنچه مقدّس است، به سگان مدهيد و نهمرواريدهاي خود را پيش گرازان اندازيد، مبادا آنها را پايمال كنند و برگشته، شما را بدرند. » 7 «سؤال كنيد كه به شما داده خواهد شد؛ بطلبيد كه خواهيد يافت؛ بكوبيد كه براي شما باز كرده خواهد شد. 8 زيرا هر كه سؤال كند، يابد و كسي كه بطلبد، دريافت كند و هر كه بكوبد براي او گشاده خواهد شد. 9 و كدام آدمي است از شما كه پسرش ناني از او خواهد و سنگي بدو دهد؟ 10 يا اگر ماهي خواهد ماري بدو بخشد؟ 11 پس هرگاه شما كه شرير هستيد، دادن بخششهاي نيكو را به اولاد خود ميدانيد، چقدر زياده پدر شما كه در آسمان است چيزهاي نيكو را به آناني كه از او سؤال ميكنند خواهد بخشيد! 12 له'ذا آنچه خواهيد كه مردم به شما كنند، شما نيز بديشان همچنان كنيد؛ زيرا اين است تورات و صُحُف انبيا. » 13 «از درِ تنگ داخل شويد. زيرا فراخ است آن در و وسيع است آن طريقي كه مُؤَدّي به هلاكت است و آناني كه بدان داخل ميشوند بسيارند. 14 زيرا تنگ است آن در و دشوار است آن طريقي كه مؤدّي به حيات است و يابندگان آن كماند.» 15 «امّا از انبياي كَذَبِه احتراز كنيد، كه به لباسميشها نزد شما ميآيند ولي در باطن، گرگان درنده ميباشند. 16 ايشان را از ميوههاي ايشان خواهيد شناخت. آيا انگور را از خار و انجير را از خس ميچينند؟ 17 همچنين هر درخت نيكو، ميوه نيكو ميآورد و درخت بد، ميوه بد ميآورد. 18 نميتواند درخت خوب ميوه بد آوَرد، و نه درخت بد ميوه نيكو آوَرَد. 19 هر درختي كه ميوه نيكو نياورد، بريده و در آتش افكنده شود. 20 له'ذا از ميوههاي ايشان، ايشان را خواهيد شناخت. » 21 «نه هر كه مرا "خداوند، خداوند" گويد داخل ملكوت آسمان گردد، بلكه آنكه اراده پدر مرا كه در آسمان است بجا آورد. 22 بسا در آن روز مرا خواهند گفت: "خداوندا، خداوندا، آيا به نام تو نبوّت ننموديم و به اسم تو ديوها را اخراج نكرديم و به نام تو معجزات بسيار ظاهر نساختيم؟" 23 آنگاه به ايشان صريحاً خواهم گفت كه "هرگز شما را نشناختم! اي بدكاران از من دور شويد!" » 24 «پس هر كه اين سخنان مرا بشنود و آنها را بجا آرد، او را به مردي دانا تشبيه ميكنم كه خانه خود را بر سنگ بنا كرد. 25 و باران باريده، سيلابها روان گرديد و بادها وزيده، بدان خانه زورآور شد و خراب نگرديد زيرا كه بر سنگ بنا شده بود. 26 و هر كه اين سخنان مرا شنيده، به آنها عمل نكرد، بهمردي نادان مانَد كه خانه خود را بر ريگ بنا نهاد. 27 و باران باريده، سيلابها جاري شد و بادها وزيده، بدان خانه زور آورد و خراب گرديد و خرابي آن عظيم بود.» 28 و چون عيسي اين سخنان را ختم كرد، آن گروه از تعليم او در حيرت افتادند، 29 زيرا كه ايشان را چون صاحب قدرت تعليم ميداد و نه مثل كاتبان.
Chapter 8
1 و چون او از كوه به زير آمد، گروهي بسيار از عقب او روانه شدند. 2 كه ناگاه ابرصي آمد و او را پرستش نموده، گفت: «اي خداوند اگر بخواهي، ميتواني مرا طاهر سازي.» 3 عيسي دست آورده، او را لمس نمود و گفت: «ميخواهم؛ طاهر شو!» كه فوراً برص او طاهر گشت. 4 عيسي بدو گفت: «زنهار كسي را اطّلاع ندهي بلكه رفته، خود را به كاهن بنما و آن هديهاي را كه موسي فرمود، بگذران تا بجهت ايشان شهادتي باشد.» 5 و چون عيسي وارد كفرناحوم شد، يوزباشياي نزد وي آمد و بدو التماس نموده، 6 گفت: «اي خداوند، خادم من مفلوج در خانه خوابيده و بشدّت متألّم است.» 7 عيسي بدوگفت: «من آمده، او را شفا خواهم داد.» 8 يوزباشي در جواب گفت: «خداوندا، لايق آن نيام كه زير سقف من آيي. بلكه فقط سخني بگو و خادم من صحّت خواهد يافت. 9 زيرا كه من نيز مردي زير حكم هستم و سپاهيان را زير دست خود دارم؛ چون به يكي گويم برو، ميرود و به ديگري بيا، ميآيد و به غلام خود فلان كار را بكن، ميكند.» 10 عيسي چون اين سخن را شنيد، متعجّب شده، به همراهان خود گفت: «هرآينه به شما ميگويم كه چنين ايماني در اسرائيل هم نيافتهام. 11 و به شما ميگويم كه بسا از مشرق و مغرب آمده، در ملكوت آسمان با ابراهيم و اسحاق و يعقوب خواهند نشست؛ 12 امّا پسران ملكوت بيرون افكنده خواهند شد، در ظلمت خارجي جايي كه گريه و فشار دندان باشد. 13 پس عيسي به يوزباشي گفت: «برو، بر وفق ايمانت تو را عطا شود،» كه در ساعت خادم او صحّت يافت. 14 و چون عيسي به خانه پطرس آمد، مادر زنِ او را ديد كه تب كرده، خوابيده است. 15 پس دست او را لمس كرد و تب او را رها كرد. پس برخاسته، به خدمتگزاري ايشان مشغول گشت. 16 امّا چون شام شد، بسياري از ديوانگان را به نزد او آوردند و محض سخني ارواح را بيرون كرد و همه مريضان را شفا بخشيد. 17 تا سخني كه به زبان اشعياي نبي گفته شده بود تمام گردد كه «اوضعفهاي ما را گرفت و مرضهاي ما را برداشت.» 18 چون عيسي جمعي كثير دور خود ديد، فرمان داد تا به كناره ديگر روند. 19 آنگاه كاتبي پيش آمده، بدو گفت: «استادا هرجا روي، تو را متابعت كنم.» 20 عيسي بدو گفت: «روباهان را سوراخها و مرغان هوا را آشيانهها است. ليكن پسر انسان را جاي سر نهادن نيست.» 21 و ديگري از شاگردانش بدو گفت: «خداوندا اوّل مرا رخصت ده تا رفته، پدر خود را دفن كنم.» 22 عيسي وي را گفت: «مرا متابعت كن و بگذار كه مردگان، مردگان خود را دفن كنند.» 23 چون به كشتي سوار شد، شاگردانش از عقب او آمدند. 24 ناگاه اضطراب عظيمي در دريا پديد آمد، بحديّ كه امواج، كشتي را فرو ميگرفت؛ و او در خواب بود. 25 پس شاگردان پيش آمده، او را بيدار كرده، گفتند: «خداوندا، ما را درياب كه هلاك ميشويم!» 26 بديشان گفت: «اي كم ايمانان، چرا ترسان هستيد؟» آنگاه برخاسته، بادها و دريا را نهيب كرد كه آرامي كامل پديد آمد. 27 امّا آن اشخاص تعجّب نموده، گفتند: «اين چگونه مردي است كه بادها و دريا نيز او را اطاعت ميكنند!» 28 و چون به آن كناره در زمين جَرْجِسيان رسيد، دو شخص ديوانه از قبرها بيرون شده، بدو برخوردند و بحدّي تندخوي بودند كه هيچكس از آن راه نتوانستي عبور كند. 29 در ساعت فرياد كرده، گفتند: «يا عيسي ابنالله، ما را با تو چه كار است؟ مگر در اينجا آمدهاي تا ما را قبل از وقت عذاب كني؟» 30 و گله گراز بسياري دور از ايشان ميچريد. 31 ديوها از وي استدعا نموده، گفتند: «هرگاه ما را بيرون كني، در گله گرازان ما را بفرست.» 32 ايشان را گفت: «برويد!» در حال بيرون شده، داخل گله گرازان گرديدند كه فيالفور همه آن گرازان از بلندي به دريا جسته، در آب هلاك شدند. 33 امّا شبانان گريخته، به شهر رفتند و تمام آن حادثه و ماجراي ديوانگان را شهرت دادند. 34 و اينك تمام شهر براي ملاقات عيسي بيرون آمد. چون او را ديدند، التماس نمودند كه از حدود ايشان بيرون رود.
Chapter 9
1 پـس به كشتـي سوار شده، عبور كرد و به شهر خويش آمد. 2 ناگاه مفلوجي را بر بستر خوابانيده، نزد وي آوردند. چون عيسي ايمان ايشان را ديد، مفلوج را گفت: «اي فرزند، خاطر جمع دار كه گناهانت آمرزيده شد.» 3 آنگاه بعضي از كاتبان با خود گفتند: «اينشخص كفر ميگويد.» 4 عيسي خيالات ايشان را درك نموده، گفت: «از بهر چه خيالات فاسد بهخاطر خود راه ميدهيد؟ 5 زيرا كدام سهلتر است، گفتن اينكه گناهان تو آمرزيده شد يا گفتن آنكه برخاسته بخرام؟ 6 ليكن تا بدانيد كه پسر انسان را قدرت آمرزيدن گناهان بر روي زمين هست ...» آنگاه مفلوج را گفت: «برخيز و بستر خود را برداشته، به خانه خود روانه شو!» 7 در حال برخاسته، به خانه خود رفت! 8 و آن گروه چون اين عمل را ديدند، متعجّب شده، خدايي را كه اين نوع قدرت به مردم عطا فرموده بود، تمجيد نمودند. 9 چون عيسي از آنجا ميگذشت، مردي را مسمّي' به متّي به باجگاه نشسته ديد. بدو گفت: «مرا متابعت كن.» در حال برخاسته، از عقب وي روانه شد. 10 و واقـع شـد چـون او در خانه به غـذا نشسته بود كه جمعي از باجگيران و گناهكاران آمده، با عيسـي و شاگردانش بنشستند. 11 و فريسيان چون ديدند، به شاگردان او گفتند: «چرا استـاد شمـا با باجگيـران و گناهكاران غذا ميخورد؟» 12 عيسي چون شنيد، گفت: «نه تندرستان بلكه مريضان احتياج به طبيب دارند. 13 ل'كن رفته، اين را دريافت كنيد كه "رحمت ميخواهم نه قرباني"، زيـرا نيامـدهام تا عادلان را بلكه گناهكاران را به توبه دعوت نمايم.» 14 آنگاه شاگردان يحيي نزد وي آمده، گفتند: «چون است كه ما و فريسيان روزه بسيار ميداريم، ل'كن شاگردان تو روزه نميدارند؟» 15 عيسي بديشان گفت: «آيا پسران خانه عروسي، مادامي كه داماد با ايشان است، ميتوانند ماتم كنند؟ و ل'كن ايّامي ميآيد كه داماد از ايشان گرفته شود؛ در آن هنگام روزه خواهند داشت. 16 و هيچكس بر جامه كهنه پارهاي از پارچه نو وصله نميكند زيرا كه آن وصله از جامه جدا ميگردد و دريدگي بدتر ميشود. 17 و شراب نو را در مَشكهاي كهنه نميريزند والاّ مَشكها دريده شده، شراب ريخته و مشكها تباه گردد. بلكه شراب نو را در مشكهاي نو ميريزند تا هر دو محفوظ باشد.» 18 او هنوز اين سخنان را بديشان ميگفت كه ناگاه رئيسي آمد و او را پرستش نموده، گفت: «اكنون دختر من مرده است. ل'كن بيا و دست خود را بر وي گذار كه زيست خواهد كرد.» 19 پس عيسي به اتّفاق شاگردان خود برخاسته، از عقب او روانه شد. 20 و اينك زني كه مدّت دوازده سال به مرض استحاضه مبتلا ميبود، از عقب او آمده، دامن رداي او را لمس نمود، 21 زيرا با خود گفته بود: «اگر محض ردايش را لمس كنم، هرآينه شفا يابم.» 22 عيسي برگشته، نظر بر وي انداخته، گفت: «اي دختر، خاطرجمع باش زيرا كه ايمانتتو را شفا داده است!» در ساعت آن زن رستگار گرديد. 23 و چون عيسي به خانه رئيس در آمد، نوحهگران و گروهي از شورشكنندگان را ديده، 24 بديشان گفت: «راه دهيد، زيرا دختر نمرده بلكه در خواب است.» ايشان بر وي سُخريّه كردند. 25 امّا چون آن گروه بيرون شدند، داخل شده، دست آن دختر را گرفت كه در ساعت برخاست. 26 و اين كار در تمام آن مرزوبوم شهرت يافت. 27 و چون عيسي از آن مكان ميرفت، دو كور فريادكنان در عقب او افتاده، گفتند: «پسر داودا، بر ما ترحّم كن!» 28 و چون به خانه در آمد، آن دو كور نزد او آمدند. عيسي بديشان گفت: «آيا ايمان داريد كه اين كار را ميتوانم كرد؟» گفتندش: «بلي خداوندا.» 29 در ساعت چشمان ايشان را لمس كرده، گفت: «بر وفق ايمانتان به شما بشود.» 30 در حال چشمانشان باز شد و عيسي ايشان را به تأكيد فرمود كه «زنهار كسي اطّلاع نيابد.» 31 امّا ايشان بيرون رفته، او را در تمام آن نواحي شهرت دادند. 32 و هنگامي كه ايشان بيرون ميرفتند، ناگاه ديوانهاي گنگ را نزد او آوردند. 33 و چون ديو بيرون شد، گنگ، گويا گرديد و همه در تعجّب شده، گفتند: «در اسرائيل چنين امر هرگز ديده نشده بود.» 34 ليكن فريسيان گفتند: «به واسطه رئيس ديوها، ديوها را بيرون ميكند.» 35 و عيسي در همه شهرها و دهات گشته، دركنايس ايشان تعليم داده، به بشارت ملكوت موعظه مينمود و هر مرض و رنج مردم را شفا ميداد. 36 و چون جمعي كثير ديد، دلش بر ايشان بسوخت زيرا كه مانند گوسفندانِ بيشبان، پريشانحال و پراكنده بودند. 37 آنگاه به شاگردان خود گفت: «حصاد فراوان است ليكن عَمَله كم. پس از صاحب حصاد استدعا نماييد تا عَمَله در حصاد خود بفرستد.»
Chapter 10
1 و دوازده شاگرد خود را طلبيده، ايشانرا بر ارواح پليد قدرت داد كه آنها را بيرون كنند و هر بيماري و رنجي را شفا دهند. 2 و نامهاي دوازده رسول اين است: اوّل شمعون معروف به پطرس و برادرش اندرياس؛ يعقوببن زِبِدي و برادرش يوحنّا؛ 3 فِيلپُّس و برتولما؛ توما و متّاي باجگير؛ يعقوب بن حلفي و لبي معروف به تدّي؛ 4 شمعون قانوي و يهوداي اسخريوطي كه او را تسليم نمود. 5 اين دوازده را عيسي فرستاده، بديشان وصيّت كرده، گفت: «از راه امّتها مرويد و در بَلَدي از سامريان داخل مشويد، 6 بلكه نزد گوسفندان گمشده اسرائيل برويد. 7 و چون ميرويد، موعظه كرده، گوييد كه ملكوت آسمان نزديك است. 8 بيماران را شفا دهيد، ابرصان را طاهر سازيد، مردگان را زنده كنيد، ديوها را بيرون نماييد. مفت يافتهايد، مفت بدهيد. 9 طلا يا نقره يامس در كمرهاي خود ذخيره مكنيد، 10 و براي سفر، توشهدان يا دو پيراهن يا كفشها يا عصا برنداريد، زيرا كه مزدور مستحّق خوراك خود است. 11 و در هر شهري يا قريهاي كه داخل شويد، بپرسيد كه در آنجا كه لياقت دارد؛ پس در آنجا بمانيد تا بيرون رويد. 12 و چون به خانهاي درآييد، بر آن سلام نماييد؛ 13 پس اگر خانه لايق باشد، سلام شما بر آن واقع خواهد شد و اگر نالايق بُوَد، سلام شما به شما خواهد برگشت. 14 و هر كه شما را قبول نكند يا به سخن شما گوش ندهد، از آن خانه يا شهر بيرون شده، خاك پايهاي خود را برافشانيد. 15 هرآينه به شما ميگويم كه در روز جزا حالت زمين سدوم و غموره از آن شهر سهلتر خواهد بود. 16 «هان، من شما را مانند گوسفندان در ميان گرگان ميفرستم؛ پس مثل مارها هوشيار و چون كبوتران ساده باشيد. 17 امّا از مردم برحذر باشيد، زيرا كه شما را به مجلسها تسليم خواهند كرد و در كنايس خود شما را تازيانه خواهند زد، 18 و در حضور حكّام و سلاطين، شما را بخاطر من خواهند برد تا بر ايشان و بر امّتها شهادتي شود. 19 امّا چون شما را تسليم كنند، انديشه مكنيد كه چگونه يا چه بگوييد زيرا در همان ساعت به شما عطا خواهد شد كه چه بايد گفت، 20 زيرا گوينده شما نيستيد بلكه روح پدر شما، در شما گوينده است. 21 و برادر، برادر را و پدر، فرزند را به موت تسليم خواهند كرد و فرزندان بر والدين خود برخاسته، ايشان را به قتل خواهند رسانيد؛ 22 و به جهت اسم من، جميع مردم از شما نفرت خواهند كرد. ليكن هر كه تا به آخر صبر كُند، نجات يابد. 23 و وقتي كه در يك شهر بر شما جفا كنند، به ديگري فرار كنيد زيرا هرآينه به شما ميگويم تا پسر انسان نيايد، از همه شهرهاي اسرائيل نخواهيد پرداخت. » 24 «شاگرد از معلّم خود افضل نيست و نه غلام از آقايش برتر. 25 كافي است شاگرد را كه چون استاد خويش گردد و غلام را كه چون آقاي خود شود. پس اگر صاحب خانه را بَعْلْزَبُول خواندند، چقدر زيادتر اهل خانهاش را. 26 لهذا از ايشان مترسيد زيرا چيزي مستور نيست كه مكشوف نگردد و نه مجهولي كه معلوم نشود. 27 آنچه در تاريكي به شما ميگويم، در روشنايي بگوييد، و آنچه در گوش شنويد بر بامها موعظه كنيد. 28 و از قاتلان جسم كه قادر بر كشتن روح نياند، بيم مكنيد بلكه از او بترسيد كه قادر است بر هلاك كردن روح و جسم را نيز در جهنّم. 29 آيا دو گنجشك به يك فَلس فروخته نميشود؟ و حال آنكه يكي از آنها جز به حكم پدر شما به زمين نميافتد. 30 ليكن همه مويهاي سر شما نيز شمرده شده است. 31 پس ترسان مباشيد زيرا شما از گنجشكان بسيار افضل هستيد.» 32 «پس هر كه مرا پيش مردم اقرار كند، من نيز در حضور پدر خود كه در آسمان است، او را اقرار خواهم كرد. 33 امّا هر كه مرا پيش مردم انكار نمايد، من هم در حضور پدر خود كه درآسمان است او را انكار خواهم نمود. 34 گمان مبريد كه آمدهام تا سلامتي بر زمين بگذارم. نيامدهام تا سلامتي بگذارم بلكه شمشير را. 35 زيرا كه آمدهام تا مرد را از پدر خود و دختر را از مادر خويش و عروس را از مادر شوهرش جدا سازم. 36 و دشمنان شخص، اهل خانه او خواهند بود.» 37 «و هر كه پدر يا مادر را بيش از من دوست دارد، لايق من نباشد و هر كه پسر يا دختر را از من زياده دوست دارد، لايق من نباشد. 38 و هر كه صليب خود را برنداشته، از عقب من نيايد، لايق من نباشد. 39 هر كه جان خود را دريابد، آن را هلاك سازد و هر كه جان خود را بخاطر من هلاك كرد، آن را خواهد دريافت. 40 هر كه شما را قبول كند، مرا قبول كرده و كسي كه مرا قبول كرده، فرستنده مرا قبول كرده باشد. 41 و آنكه نبياي را به اسم نبي پذيرد، اجرت نبي يابد و هر كه عادلي را به اسم عادلي پذيرفت، مزد عادل را خواهد يافت. 42 و هر كه يكي از اين صغار را كاسهاي از آب سرد محض نام شاگرد نوشاند، هرآينه به شما ميگويم اجر خود را ضايع نخواهد ساخت.»
Chapter 11
1 و چون عيسي اين وصيّت را با دوازدهشاگرد خود به اتمام رسانيد، از آنجا روانه شد تا در شهرهاي ايشان تعليم دهد و موعظه نمايد. 2 و چون يحيي در زندان، اعمال مسيح را شنيد، دو نفر از شاگردان خود را فرستاده، 3 بدوگفت: «آيا آن آينده تويي يا منتظر ديگري باشيم؟» 4 عيسي در جواب ايشان گفت: «برويد و يحيي را از آنچه شنيده و ديدهايد، اطّلاع دهيد 5 كه كوران بينا ميگردند و لنگان به رفتار ميآيند و ابرصان طاهر و كران شنوا و مردگان زنده ميشوند و فقيران بشارت ميشنوند؛ 6 و خوشابحال كسي كه در من نلغزد.» 7 و چون ايشان ميرفتند، عيسي با آن جماعت دربارة يحيي آغاز سخن كرد كه «بجهت ديدن چه چيز به بيابان رفته بوديد؟ آيا نييي را كه از باد در جنبش است؟ 8 بلكه بجهت ديدن چه چيز بيرون شديد؟ آيا مردي را كه لباس فاخر در بر دارد؟ اينك آناني كه رخت فاخر ميپوشند در خانههاي پادشاهان ميباشند. 9 ليكن بجهت ديدن چه چيز بيرون رفتيد؟ آيا نبي را؟ بلي به شما ميگويم از نبي افضلي را! 10 زيرا همان است آنكه درباره او مكتوب است: "اينك من رسول خود را پيش روي تو ميفرستم تا راه تو را پيش روي تو مهيّا سازد." 11 هرآينه به شما ميگويم كه از اولاد زنان، بزرگتري از يحيي تعميددهنده برنخاست، ليكن كوچكتر در ملكوت آسمان از وي بزرگتر است. 12 و از ايّام يحيي تعميددهنده تا الا´ن، ملكوت آسمان مجبور ميشود و جبّاران آن را به زور ميربايند. 13 زيرا جميع انبيا و تورات تا يحيي اخبار مينمودند. 14 و اگر خواهيد قبول كنيد، همان است الياس كه بايد بيايد. 15 هر كه گوش شنوا دارد بشنود. 16 ليكن اين طايفه را به چه چيز تشبيه نمايم؟ اطفالي را مانند كه در كوچهها نشسته، رفيقان خويش را صدا زده، 17 ميگويند:"براي شما ني نواختيم، رقص نكرديد؛ نوحهگري كرديم، سينه نزديد." 18 زيرا كه يحيي آمد، نه ميخورد و نه ميآشاميد، ميگويند ديو دارد. 19 پسر انسان آمد كه ميخورَد و مينوشد، ميگويند اينك مردي پرخور و ميگسار و دوست باجگيران و گناهكاران است. ليكن حكمت از فرزندان خود تصديق كرده شده است.» 20 آنگاه شروع به ملامت نمود بر آن شهرهايي كه اكثر از معجزات وي در آنها ظاهر شد زيرا كه توبه نكرده بودند: 21 «واي بر تو اي خورَزين! واي بر تو اي بيتصيدا! زيرا اگر معجزاتي كه در شما ظاهر گشت، در صور و صيدون ظاهر ميشد، هرآينه مدّتي در پلاس و خاكستر توبه مينمودند. 22 ليكن به شما ميگويم كه در روز جزا حالت صور و صيدون از شما سهلتر خواهد بود. 23 و تو اي كفرناحوم كه تا به فلك سرافراشتهاي، به جهنّم سرنگون خواهي شد زيرا هرگاه معجزاتي كه در تو پديد آمد در سدوم ظاهر ميشد، هرآينه تا امروز باقي ميماند. 24 ليكن به شما ميگويم كه در روز جزا حالت زمين سدوم از تو سهلتر خواهد بود.» 25 در آن وقت، عيسي توجّه نموده، گفت: «اي پدر، مالك آسمان و زمين، تو را ستايش ميكنم كه اين امور را از دانايان و خردمندان پنهان داشتي و به كودكان مكشوف فرمودي! 26 بلي اي پدر، زيرا كه همچنين منظور نظر تو بود. 27 پدر همه چيز را به من سپرده است و كسي پسر رانميشناسد بجز پدر و نه پدر را هيچ كس ميشناسد غير از پسر و كسي كه پسر بخواهد بدو مكشوف سازد. 28 بياييد نزد من اي تمام زحمتكشان و گرانباران و من شما را آرامي خواهم بخشيد. 29 يوغ مرا بر خود گيريد و از من تعليم يابيد زيرا كه حليم و افتادهدل ميباشم و در نفوس خود آرامي خواهيد يافت؛ 30 زيرا يوغ من خفيف است و بار من سبك.»
Chapter 12
1 در آن زمان، عيسي در روز سَبَّت از ميان كشتزارها ميگذشت و شاگردانش چون گرسنه بودند، به چيدن و خوردن خوشهها آغاز كردند. 2 اما فريسيان چون اين را ديدند، بدو گفتند: «اينك شاگردان تو عملي ميكنند كه كردن آن در سَبَّت جايز نيست.» 3 ايشان را گفت: «مگر نخواندهايد آنچه داود و رفيقانش كردند، وقتي كه گرسنه بودند؟ 4 چه طور به خانه خدا در آمده، نانهاي تَقْدِمه را خورد كه خوردن آن بر او و رفيقانش حلال نبود بلكه بر كاهنان فقط. 5 يا در تورات نخواندهايد كه در روزهاي سَبَّت، كَهَنه در هيكل سَبَّت را حرمت نميدارند و بيگناه هستند؟ 6 ليكن به شما ميگويم كه در اينجا شخصي بزرگتر از هيكل است! 7 و اگر اين معني را درك ميكرديد كه "رحمت ميخواهم نه قرباني،" بيگناهان را مذمّت نمينموديد. 8 زيرا كه پسر انسان مالك روز سَبَّت نيز است.» 9 و از آنجا رفته، به كنيسه ايشان درآمد، 10 كه ناگاه شخص دست خشكي حاضر بود. پس از وي پرسيده، گفتند: «آيا در روز سَبَّت شفا دادن جايز است يا نه؟» تا ادّعايي بر او وارد آورند. 11 وي به ايشان گفت: «كيست از شما كه يك گوسفند داشته باشد و هرگاه آن در روز سَبَّت به حفرهاي افتد، او را نخواهد گرفت و بيرون آورد؟ 12 پس چقدر انسان از گوسفند افضل است. بنابراين در سَبَّتها نيكويي كردن روا است.» 13 آنگاه آن مرد را گفت: «دست خود را دراز كن!» پس دراز كرده، مانند ديگري صحيح گرديد. 14 امّا فريسيان بيرون رفته، بر او شورا نمودند كه چطور او را هلاك كنند. 15 عيسي اين را درك نموده، از آنجا روانه شد و گروهي بسيار از عقب او آمدند. پس جميع ايشان را شفا بخشيد، 16 و ايشان را قدغن فرمود كه او را شهرت ندهند. 17 تا تمام گردد كلامي كه به زبان اشعياي نبي گفته شده بود: 18 «اينك بنده من كه او را برگزيدم و حبيب من كه خاطرم از وي خرسند است. روح خود را بر وي خواهم نهاد تا انصاف را بر امّتها اشتهار نمايد. 19 نزاع و فغان نخواهد كرد و كسي آواز او را در كوچهها نخواهد شنيد. 20 ني خرد شده را نخواهدشكست و فتيله نيمسوخته را خاموش نخواهد كرد تا آنكه انصاف را به نصرت برآورد. 21 و به نام او امّتها اميد خواهند داشت.» 22 آنگاه ديوانهاي كور و گنگ را نزد او آوردند و او را شفا داد چنانكه آن كور و گنگ، گويا و بينا شد. 23 و تمام آن گروه در حيرت افتاده، گفتند: «آيا اين شخص پسر داود نيست؟» 24 ليكن فريسيان شنيده، گفتند: «اين شخص ديوها را بيرون نميكند مگر به ياري بَعْلْزَبول، رئيس ديوها!» 25 عيسي خيالات ايشان را درك نموده، بديشان گفت: «هر مملكتي كه بر خود منقسم گردد، ويران شود و هر شهري يا خانهاي كه بر خود منقسم گردد، برقرار نماند. 26 لهذا اگر شيطان، شيطان را بيرون كند، هرآينه بخلاف خود منقسم گردد. پس چگونه سلطنتش پايدار ماند؟ 27 و اگر من به وساطت بَعْلْزَبول ديوها را بيرون ميكنم، پسران شما آنها را به ياري كِه بيرون ميكنند؟ از اين جهت ايشان بر شما داوري خواهند كرد. 28 ليكن هرگاه من به روح خدا ديوها را اخراج ميكنم، هرآينه ملكوت خدا بر شما رسيده است. 29 و چگونه كسي بتواند در خانه شخصي زورآور درآيد و اسباب او را غارت كند، مگر آنكه اوّل آن زورآور را ببندد و پس خانه او را تاراج كند؟ 30 هر كه با من نيست، برخلاف من است و هر كه با من جمع نكند، پراكنده سازد. 31 از اين رو، شما را ميگويم هرنوع گناه و كفر از انسان آمرزيده ميشود، ليكن كفر به روحالقدس از انسان عفو نخواهد شد. 32 و هركه برخلاف پسر انسان سخني گويد، آمرزيده شود امّا كسي كه برخلاف روحالقدس گويد، در اين عالم و در عالم آينده، هرگز آمرزيده نخواهد شد. 33 يا درخت را نيكو گردانيد و ميوهاش را نيكو، يا درخت را فاسد سازيد و ميوهاش را فاسد، زيرا كه درخت از ميوهاش شناخته ميشود. 34 اي افعيزادگان، چگونه ميتوانيد سخن نيكو گفت و حال آنكه بد هستيد زيرا كه زبان از زيادتي دل سخن ميگويد. 35 مرد نيكو از خزانه نيكوي دل خود، چيزهاي خوب برميآورد و مرد بد از خزانه بد، چيزهاي بد بيرون ميآورد. 36 ليكن به شما ميگويم كه هر سخن باطل كه مردم گويند، حساب آن را در روز داوري خواهند داد. 37 زيرا كه از سخنان خود عادل شمرده خواهي شد و از سخنهاي تو بر تو حكم خواهد شد.» 38 آنگاه بعضي از كاتبان و فريسيان در جواب او گفتند: «اي استاد ميخواهيم از تو آيتي بينيم.» 39 او در جواب ايشان گفت: «فرقه شرير و زناكار آيتي ميطلبند و بديشان جز آيت يونس نبي داده نخواهد شد. 40 زيرا همچنانكه يونس سه شبانه روز در شكم ماهي ماند، پسر انسان نيز سه شبانه روز در شكم زمين خواهد بود. 41 مردمان نِينَوا در روز داوري با اين طايفه برخاسته، بر ايشان حكمخواهند كرد زيرا كه به موعظة يونس توبه كردند و اينك بزرگتري از يونس در اينجا است. 42 مَلِكَه جنوب در روز داوري با اين فرقه برخاسته، بر ايشان حكم خواهد كرد زيرا كه از اقصاي زمين آمد تا حكمت سليمان را بشنود، و اينك شخصي بزرگتر از سليمان در اينجا است. 43 و وقتي كه روح پليد از آدمي بيرون آيد، در طلب راحت به جايهاي بيآب گردش ميكند و نمييابد. 44 پس ميگويد "به خانه خود كه از آن بيرون آمدم برميگردم،" و چون آيد، آن را خالي و جاروب شده و آراسته ميبيند. 45 آنگاه ميرود و هفت روح ديگر بدتر از خود را برداشته، ميآورد و داخل گشته، ساكن آنجا ميشوند و انجام آن شخص بدتر از آغازش ميشود. همچنين به اين فرقه شرير خواهد شد.» 46 او با آن جماعت هنوز سخن ميگفت كه ناگاه مادر و برادرانش در طلب گفتگوي وي بيرون ايستاده بودند. 47 و شخصي وي را گفت: «اينك مادر تو و برادرانت بيرون ايستاده، ميخواهند با تو سخن گويند.» 48 در جواب قايل گفت: «كيست مادر من و برادرانم كيانند؟» 49 و دست خود را بهسوي شاگردان خود دراز كرده، گفت: «اينانند مادر من و برادرانم. 50 زيرا هر كه اراده پدر مرا كه در آسمان است بجا آوَرَد، همان برادر و خواهر و مادر من است.»
Chapter 13
1 و در همان روز، عيسي از خانه بيرونآمده، به كنارة دريا نشست 2 و گروهي بسيار بر وي جمع آمدند، بقسمي كه او به كشتي سوار شده، قرار گرفت و تمامي آن گروه بر ساحل ايستادند؛ 3 و معاني بسيار به مَثَلها براي ايشان گفت: «وقتي برزگري بجهت پاشيدنِ تخم بيرون شد. 4 و چون تخم ميپاشيد، قدري در راه افتاد و مُرغان آمده، آن را خوردند. 5 و بعضي بر سنگلاخ جايي كه خاك زياد نداشت افتاده، بزودي سبز شد، چونكه زمين عمق نداشت، 6 و چون آفتاب برآمد بسوخت و چون ريشه نداشت خشكيد. 7 و بعضي در ميان خارها ريخته شد و خارها نمّو كرده، آن را خفه نمود. 8 و برخي در زمين نيكو كاشته شده، بار آورد، بعضي صد و بعضي شصت و بعضي سي. 9 هر كه گوش شنوا دارد بشنود.» 10 آنگاه شاگردانش آمده، به وي گفتند: «از چه جهت با اينها به مَثَلها سخن ميراني؟» 11 در جواب ايشان گفت: «دانستن اَسرار ملكوت آسمان به شما عطا شده است، ليكن بديشان عطا نشده، 12 زيرا هر كه دارد بدو داده شود و افزوني يابد. امّا كسي كه ندارد آنچه دارد هم از او گرفته خواهد شد. 13 از اين جهت با اينها به مَثَلها سخنميگويم كه نگرانند و نميبينند و شنوا هستند و نميشنوند و نميفهمند. 14 و در حقّ ايشان نبوّت اشعيا تمام ميشود كه ميگويد: "به سمع خواهيد شنيد و نخواهيد فهميد و نظر كرده، خواهيد نگريست و نخواهيد ديد. 15 زيرا قلب اين قوم سنگين شده و به گوشها به سنگيني شنيدهاند و چشمان خود را بر هم نهادهاند، مبادا به چشمها ببينند و به گوشها بشنوند و به دلها بفهمند و بازگشت كنند و من ايشان را شفا دهم." 16 ليكن خوشابحال چشمان شما زيرا كه ميبينند و گوشهاي شما زيرا كه ميشنوند 17 زيرا هرآينه به شما ميگويم بسـا انبيـا و عادلان خواستند كه آنچه شمـا ميبينيـد، ببيننـد و نديدنـد و آنچـه ميشنويـد، بشنونـد و نشنيدنـد. 18 «پس شما مَثَل برزگر را بشنويد. 19 كسي كه كلمه ملكوت را شنيده، آن را نفهميد، شرير ميآيد و آنچه در دل او كاشته شده است ميربايد، همان است آنكه در راه كاشته شده است. 20 و آنكه بر سنگلاخ ريخته شد، اوست كه كلام را شنيده، فيالفور به خشنودي قبول ميكند، 21 و ل'كن ريشهاي در خود ندارد، بلكه فاني است و هرگاه سختي يا صدمهاي بهسبب كلام بر او وارد آيد، در ساعت لغزش ميخورد. 22 و آنكه در ميان خارها ريخته شد، آن است كه كلام را بشنود وانديشه اين جهان و غرور دولت، كلام را خفه كند و بيثمر گردد. 23 و آنكه در زمين نيكو كاشته شد، آن است كه كلام را شنيده، آن را ميفهمد و بارآور شده، بعضي صد و بعضيشصت و بعضي سي ثمر ميآورد.» 24 و مَثَلي ديگر بجهت ايشان آورده، گفت: «ملكوت آسمان مردي را ماند كه تخم نيكو در زمين خود كاشت: 25 و چون مردم در خواب بودند دشمنش آمده، در ميان گندم، كركاس ريخته، برفت. 26 و وقتي كه گندم روييد و خوشه برآورد، كركاس نيز ظاهر شد. 27 پس نوكران صاحب خانه آمده، به وي عرض كردند: "اي آقا مگر تخم نيكو در زمين خويش نكاشتهاي؟ پس از كجا كركاس بهم رسانيد؟" 28 ايشان را فرمود: "اين كار دشمن است." عرض كردند: "آيا ميخواهي برويم آنها را جمع كنيم؟" 29 فرمود: "ني، مبادا وقت جمع كردن كركاس، گندم را با آنها بَركَنيد. 30 بگذاريد كه هر دو تا وقت حصاد با هم نمّو كنند و در موسم حصاد، دروگران را خواهم گفت كه اوّل كركاسها را جمع كرده، آنها را براي سوختن بافهها ببنديد اما گندم را در انبار من ذخيره كنيد."» 31 بار ديگر مَثَلي براي ايشان زده، گفت: «ملكوت آسمان مثل دانه خردلي است كه شخصي گرفته، در مزرعه خويش كاشت. 32 و هرچند از ساير دانهها كوچكتر است، ولي چون نمّو كند بزرگترين بقول است و درختي ميشود چنانكه مرغان هوا آمده در شاخههايش آشيانهميگيرند.» 33 و مثلي ديگر براي ايشان گفت كه ملكوت آسمان خميرمايهاي را ماند كه زني آن را گرفته، در سه كيل خمير پنهان كرد تا تمام، مخمّر گشت. 34 همه اين معاني را عيسي با آن گروه به مثلها گفت و بدون مثل بديشان هيچ نگفت، 35 تا تمام گردد كلامي كه به زبان نبي گفته شد: «دهان خود را به مثلها باز ميكنم و به چيزهاي مخفي شدة از بناي عالم تَنَطُّق خواهم كرد.» 36 آنگاه عيسي آن گروه را مرخّص كرده، داخل خانه گشت و شاگردانش نزد وي آمده، گفتند: «مَثَلِ كركاسِ مزرعه را بجهت ما شرح فرما.» 37 در جواب ايشان گفت: «آنكه بذر نيكو ميكارد پسر انسان است، 38 و مزرعه، اين جهان است و تخم نيكو ابناي ملكوت و كركاسها، پسران شريرند. 39 و دشمني كه آنها را كاشت، ابليس است و موسم حصاد، عاقبت اين عالم و دروندگان، فرشتگانند. 40 پس همچنان كه كركاسها را جمع كرده، در آتش ميسوزانند، همانطور در عاقبت اين عالم خواهد شد، 41 كه پسر انسان ملائكه خود را فرستاده، همه لغزشدهندگان و بدكاران را جمع خواهند كرد، 42 و ايشان را به تنور آتش خواهند انداخت، جايي كه گريه و فشار دندان بُوَد. 43 آنگاه عادلان در ملكوت پدر خود مثل آفتاب، درخشانخواهند شد. هر كه گوش شنوا دارد بشنود. 44 «و ملكوت آسمان گنجي را ماند، مخفي شدة در زمين كه شخصي آن را يافته، پنهان نمود و از خوشي آن رفته، آنچه داشت فروخت و آن زمين را خريد.» 45 «باز ملكوت آسمان تاجري را ماند كه جوياي مرواريدهاي خوب باشد، 46 و چون يك مرواريد گرانبها يافت، رفت و مايملك خود را فروخته، آن را خريد.» 47 «ايضاً ملكوت آسمان مثل دامي است كه به دريا افكنده شود و از هر جنسي به آن درآيد، 48 و چون پُر شود، به كنارهاش كِشَند و نشسته، خوبها را در ظروف جمع كنند و بدها را دور اندازند. 49 بدينطور در آخر اين عالم خواهد شد. فرشتگان بيرون آمده، طالحين را از ميان صالحين جدا كرده، 50 ايشان را در تنور آتش خواهند انداخت، جايي كه گريه و فشار دندان ميباشد.» 51 عيسي ايشان را گفت: «آيا همه اين امور را فهميدهايد؟» گفتندش: «بلي خداوندا.» 52 به ايشان گفت: «بنابراين، هر كاتبي كه در ملكوت آسمان تعليم يافته است، مثل صاحب خانهاي است كه از خزانه خويش چيزهاي نو و كهنه بيرون ميآورد.» 53 و چون عيسي اين مثلها را به اتمام رسانيد، از آن موضع روانه شد. 54 و چون به وطن خويش آمد، ايشان را در كنيسه ايشان تعليم داد، بقسمي كه متعجّب شده، گفتند: «از كجا اين شخص چنين حكمت و معجزات را بهم رسانيد؟ 55 آيا اين پسر نجّار نميباشد؟ و آيا مادرش مريم نامي نيست؟ و برادرانش يعقوب و يوسف و شمعون و يهودا؟ 56 و همه خواهرانش نزد ما نميباشند؟ پس اين همه را از كجا بهم رسانيد؟» 57 و درباره او لغزش خوردند. ليكن عيسي بديشان گفت: « نبي بيحرمت نباشد مگر در وطن و خانه خويش. » 58 و بهسبب بيايماني ايشان معجزة بسيار در آنجا ظاهر نساخت.
Chapter 14
1 در آن هنگام هيروديس تِيترارْخ چون شهرت عيسي را شنيد، 2 به خادمان خود گفت: «اين است يحيي تعميددهنده كه از مردگان برخاسته است، و از اين جهت معجزات از او صادر ميگردد. » 3 زيرا كه هيروديس يحيي را بخاطر هيروديا، زن برادر خود فيلپُس گرفته، در بند نهاده و در زندان انداخته بود؛ 4 چون كه يحيي بدو هميگفت: «نگاه داشتن وي بر تو حلال نيست. » 5 و وقتي كه قصد قتل او كرد، از مردم ترسيد زيرا كه او را نبي ميدانستند. 6 امّا چون بزم ميلاد هيروديس را ميآراستند، دختر هيروديا در مجلس رقص كرده، هيروديس را شاد نمود. 7 ازاين رو قسم خورده، وعده داد كه آنچه خواهد بدو بدهد. 8 و او از ترغيب مادر خود گفت كه «سريحيي تعميددهنده را الا´ن در طَبَقي به من عنايت فرما. » 9 آنگاه پادشاه برنجيد، ليكن بجهت پاسِ قسم و خاطر همنشينان خود، فرمود كه بدهند. 10 و فرستاده، سر يحيي را در زندان از تن جدا كرد، 11 و سر او را در طشتي گذارده، به دختر تسليم نمودند و او آن را نزد مادر خود برد. 12 پس شاگردانش آمده، جسد او را برداشته، به خاك سپردند و رفته، عيسي را اطلاّع دادند. 13 و چون عيسي اين را شنيد، به كشتي سوار شده، از آنجا به ويرانهاي به خلوت رفت. و چون مردم شنيدند، از شهرها به راه خشكي از عقب وي روانه شدند. 14 پس عيسي بيرون آمده، گروهي بسيار ديده، بر ايشان رحم فرمود و بيماران ايشان را شفا داد. 15 و در وقت عصر، شاگردانش نزد وي آمده، گفتند: «اين موضع ويرانه است و وقت الا´ن گذشته. پس اين گروه را مرخّص فرما تا به دهات رفته بجهت خود غذا بخرند. » 16 عيسي ايشان را گفت: «احتياج به رفتن ندارند. شما ايشان را غذا دهيد. » 17 بدو گفتند: «در اينجا جز پنج نان و دو ماهي نداريم! » 18 گفت: «آنها را اينجا به نزد من بياوريد! » 19 و بدان جماعت فرمود تا بر سبزه نشستند و پنج نان و دو ماهي را گرفته، بهسوي آسمان نگريسته، بركت داد و نان را پاره كرده، به شاگردان سپرد و شاگردان بدان جماعت. 20 و همه خورده، سيرشدند و از پارههاي باقي مانده دوازده سبد پر كرده، برداشتند. 21 و خورندگان سواي زنان و اطفال قريب به پنج هزار مرد بودند. 22 بيدرنگ عيسي شاگردان خود را اصرار نمود تا به كشتي سوار شده، پيش از وي به كناره ديگر روانه شوند تا آن گروه را رخصت دهد. 23 و چون مردم را روانه نمود، به خلوت براي عبادت بر فراز كوهي برآمد. و وقت شام در آنجا تنها بود. 24 امّا كشتي در آن وقت در ميان دريا بهسبب باد مخالف كه ميوزيد، به امواج گرفتار بود. 25 و در پاس چهارم از شب، عيسي بر دريا خراميده، بهسوي ايشان روانه گرديد. 26 اما چون شاگردان، او را بر دريا خرامان ديدند، مضطرب شده، گفتند كه خيالي است؛ و از خوف فرياد برآوردند. 27 امّا عيسي ايشان را بيتأمّل خطاب كرده، گفت: «خاطر جمع داريد! منم، ترسان مباشيد! » 28 پطرس در جواب او گفت: «خداوندا، اگر تويي مرا بفرما تا بر روي آب، نزد تو آيم. » 29 گفت: «بيا! » در ساعت پطرس از كشتي فرود شده، بر روي آب روانه شد تا نزد عيسي آيد. 30 ليكن چون باد را شديد ديد، ترسان گشت و مشرف به غرق شده، فرياد برآورده، گفت: «خداوندا، مرا درياب. » 31 عيسي بيدرنگ دست آورده، او را بگرفت و گفت: «اي كم ايمان، چرا شك آوردي؟ » 32 و چون به كشتي سوار شدند، باد ساكن گرديد. 33 پس اهل كشتي آمده، او را پرستش كرده، گفتند: «فيالحقيقة تو پسر خداهستي!» 34 آنگاه عبور كرده، به زمين جَنِيسَرَه آمدند، 35 و اهل آن موضع او را شناخته، به همگي آن نواحي فرستاده، همه بيماران را نزد او آوردند، 36 و از او اجازت خواستند كه محض دامن ردايش را لمس كنند و هر كه لمس كرد، صحّت كامل يافت.
Chapter 15
1 آنگاه كاتبان و فريسيان اُورشليم نزد عيسي آمده، گفتند: 2 «چون است كه شاگردان تو از تقليد مشايخ تجاوز مينمايند، زيرا هرگاه نان ميخورند دست خود را نميشويند؟ » 3 او در جواب ايشان گفت: «شما نيز به تقليد خويش، از حكم خدا چرا تجاوز ميكنيد؟ 4 زيرا خدا حكم داده است كه مادر و پدر خود را حرمت دار و هركه پدر يا مادر را دشنام دهد البتّه هلاك گردد. 5 ليكن شما ميگوييد هر كه پدر يا مادر خود را گويد آنچه از من به تو نفع رسد هديهاي است، 6 و پدر يا مادر خود را بعد از آن احترام نمينمايد. پس به تقليد خود، حكم خدا را باطل نمودهايد. 7 اي رياكاران، اشعياء درباره شما نيكو نبوّت نموده است كه گفت: 8 اين قوم به زبانهاي خود به من تقرّب ميجويند و به لبهاي خويش مرا تمجيد مينمايند، ليكن دلشان از من دور است. 9 پسعبادت مرا عبث ميكنند زيرا كه احكام مردم را بمنزله فرايض تعليم ميدهند.» 10 و آن جماعت را خوانده، بديشان گفت: «گوش داده، بفهميد؛ 11 نه آنچه به دهان فرو ميرود انسان را نجس ميسازد بلكه آنچه از دهان بيرون ميآيد انسان را نجس ميگرداند. » 12 آنگاه شاگردان وي آمده، گفتند: «آيا ميداني كه فريسيان چون اين سخن را شنيدند، مكروهش داشتند؟ » 13 او در جواب گفت: «هر نهالي كه پدر آسماني من نكاشته باشد، كَنده شود. 14 ايشان را واگذاريد، كوران راهنمايان كورانند و هرگاه كور، كور را راهنما شود، هر دو در چاه افتند.» 15 پطرس در جواب او گفت: «اين مثل را براي ما شرح فرما. » 16 عيسي گفت: «آيا شما نيز تا به حال بيادراك هستيد؟ 17 يا هنوز نيافتهايد كه آنچه از دهان فرو ميرود، داخل شكم ميگردد و در مَبْرَز افكنده ميشود؟ 18 ليكن آنچه از دهان برآيد، از دل صادر ميگردد و اين چيزها است كه انسان را نجس ميسازد. 19 زيرا كه از دل برميآيد، خيالات بد و قتلها و زناها و فسقها و دزديها و شهادات دروغ و كفرها. 20 اينها است كه انسان را نجس ميسازد، ليكن خوردن به دستهاي ناشسته، انسان را نجس نميگرداند.» 21 پس عيسي از آنجا بيرون شده، به ديار صُور و صيدون رفت. 22 ناگاه زن كنعانيهاي از آن حدود بيرون آمده، فريادكنان وي را گفت: «خداوندا، پسر داود، بر من رحم كن زيرا دخترمن سخت ديوانه است.» 23 ليكن هيچ جوابش نداد تا شاگردان او پيش آمده، خواهش نمودند كه «او را مرخّص فرماي زيرا در عقب ما شورش ميكند. » 24 او در جواب گفت: «فرستاده نشدهام مگر بجهت گوسفندان گم شده خاندان اسرائيل. » 25 پس آن زن آمده، او را پرستش كرده، گفت: «خداوندا مرا ياري كن. » 26 در جواب گفت كه « نان فرزندان را گرفتن و نزد سگان انداختن جايز نيست. » 27 عرض كرد: «بلي خداوندا، زيرا سگان نيز از پارههاي افتاده سفره آقايان خويش ميخورند. » 28 آنگاه عيسي در جواب او گفت: «اي زن! ايمان تو عظيم است! تو را برحسب خواهش تو بشود. » كه در همان ساعت، دخترش شفا يافت. 29 عيسي از آنجا حركت كرده، به كناره درياي جليل آمد و برفراز كوه برآمده، آنجا بنشست. 30 و گروهي بسيار، لنگان و كوران و گنگان و شلاّن و جمعي از ديگران را با خود برداشته، نزد او آمدند و ايشان را بر پايهاي عيسي افكندند و ايشان را شفا داد، 31 بقسمي كه آن جماعت، چون گنگان را گويا و شلاّن را تندرست و لنگان را خرامان و كوران را بينا ديدند، متعجّب شده، خداي اسرائيل را تمجيد كردند. 32 عيسي شاگردان خود را پيش طلبيده، گفت: «مرا بر اين جماعت دل بسوخت زيرا كه الحال سه روز است كه با من ميباشند و هيچ چيز براي خوراك ندارند و نميخواهم ايشان را گرسنه برگردانم مبادا در راه ضعف كنند. » 33 شاگردانش به او گفتند: «از كجا در بيابان ما را آنقدر نان باشد كه چنين انبوه را سير كند؟ » 34 عيسي ايشان را گفت: «چند نان داريد؟ » گفتند: «هفت نان و قدري از ماهيان كوچك. » 35 پس مردم را فرمود تا بر زمين بنشينند. 36 و آن هفت نان و ماهيان را گرفته، شكر نمود و پاره كرده، به شاگردان خود داد و شاگردان به آن جماعت. 37 و همه خورده، سير شدند و از خردههاي باقيمانده هفت زنبيل پر برداشتند. 38 و خورندگان، سواي زنان و اطفال چهار هزار مرد بودند. 39 پس آن گروه را رخصت داد و به كشتي سوار شده، به حدود مَجْدَل آمد.
Chapter 16
1 آنگاه فريسيان و صدّوقيان نزد او آمده،از روي امتحان از وي خواستند كه آيتي آسماني براي ايشان ظاهر سازد. 2 ايشان را جواب داد كه «در وقت عصر ميگوييد هوا خوش خواهد بود زيرا آسمان سرخ است؛ 3 و صبحگاهان ميگوييد امروز هوا بد خواهد شد زيرا كه آسمان سرخ و گرفته است. اي رياكاران ميدانيد صورت آسمان را تمييز دهيد، امّا علاماتِ زمانها را نميتوانيد! 4 فرقه شريرِ زناكار، آيتي ميطلبند و آيتي بديشان عطا نخواهد شد جز آيت يونس نبي.» پس ايشان را رها كرده،روانه شد. 5 و شاگردانش چون بدان طرف ميرفتند، فراموش كردند كه نان بردارند. 6 عيسي ايشان را گفت: «آگاه باشيد كه از خميرمايه فريسيان و صدوقيان احتياط كنيد!» 7 پس ايشان در خود تفكر نموده، گفتند: «از آن است كه نان برنداشتهايم.» 8 عيسي اين را درك نموده، بديشان گفت: «اي سست ايمانان، چرا در خود تفكّر ميكنيد از آنجهت كه نان نياوردهايد؟ 9 آيا هنوز نفهميده و ياد نياوردهايد آن پنج نان و پنج هزار نفر و چند سبدي را كه برداشتيد؟ 10 و نه آن هفت نان و چهار هزار نفر و چند زنبيلي را كه برداشتيد؟ 11 پس چرا نفهميديد كه درباره نان شما را نگفتم كه از خميرمايه فريسيان و صدّوقيان احتياط كنيد؟» 12 آنگاه دريافتند كه نه از خميرمايه نان بلكه از تعليم فريسيان و صدّوقيان حكم به احتياط فرموده است. 13 و هنگامي كه عيسي به نواحي قيصريّه فيلِپس آمد، از شاگردان خود پرسيده، گفت: «مردم مرا كه پسر انسانم چه شخص ميگويند؟» 14 گفتند: «بعضي يحيي تعميد دهنده و بعضي الياس و بعضي اِرميا يا يكي از انبيا.» 15 ايشان را گفت: «شما مرا كه ميدانيد؟» 16 شمعون پطرسدر جواب گفت كه»تويي مسيح، پسر خداي زنده!» 17 عيسي در جواب وي گفت: «خوشابحال تو اي شمعون بن يونا! زيرا جسم و خون اين را بر تو كشف نكرده، بلكه پدر من كه در آسمان است. 18 و من نيز تو را ميگويم كه تويي پطرس و بر اين صخره كليساي خود را بنا ميكنم و ابواب جهنّم بر آن استيلا نخواهد يافت. 19 و كليدهاي ملكوت آسمان را به تو ميسپارم؛ و آنچه بر زمين ببندي در آسمان بسته گردد و آنچه در زمين گشايي در آسمان گشاده شود.» 20 آنگاه شاگردان خود را قدغن فرمود كه به هيچ كس نگويند كه او مسيح است.» 21 و از آن زمان عيسي به شاگردان خود خبردادن آغاز كرد كه رفتن او به اورشليم و زحمتِ بسيار كشيدن از مشايخ و رؤساي كَهَنه و كاتبان و كشته شدن و در روز سوم برخاستن ضروري است. 22 و پطرس او را گرفته، شروع كرد به منع نمودن و گفت: «حاشا از تو اي خداوند كه اين بر تو هرگز واقع نخواهد شد!» 23 امّا او برگشته، پطرس را گفت: «دور شو از من اي شيطان زيرا كه باعث لغزش من ميباشي، زيرا نه امور ال'هي را بلكه امور انساني را تفكّر ميكني!» 24 آنگاه عيسي به شاگردان خود گفت: «اگر كسي خواهد متابعت من كند، بايد خود را انكار كرده و صليب خود را برداشته، از عقب من آيد. 25 زيراهر كس بخواهد جان خود را برهاند، آن را هلاك سازد؛ امّا هر كه جان خود را بخاطر من هلاك كند، آن را دريابد. 26 زيرا شخص را چه سود دارد كه تمام دنيا را ببرد و جان خود را ببازد؟ يا اينكه آدمي چه چيز را فداي جان خود خواهد ساخت؟ 27 زيرا كه پسر انسان خواهد آمد در جلال پدر خويش به اتّفاق ملائكه خود و در آن وقت هر كسي را موافق اعمالش جزا خواهد داد. 28 هرآينه به شما ميگويم كه بعضي در اينجا حاضرند كه تا پسر انسان را نبينند كه در ملكوت خود ميآيد، ذائقه موت را نخواهند چشيد.»
Chapter 17
1 و بعد از شش روز، عيسي، پطرس و يعقوب و برادرش يوحنّا را برداشته، ايشان را در خلوت به كوهي بلند برد. 2 و در نظر ايشان هيأتِ او متبدّل گشت و چهرهاش چون خورشيد، درخشنده و جامهاش چون نور، سفيد گرديد. 3 كه ناگاه موسي و الياس بر ايشان ظاهر شده، با او گفتگو ميكردند. 4 امّا پطرس به عيسي متوجّه شده، گفت كه «خداوندا، بودن ما در اينجا نيكو است! اگر بخواهي، سه سايبان در اينجا بسازيم، يكي براي تو و يكي بجهت موسي و ديگري براي الياس.» 5 و هنوز سخن بر زبانش بود كه ناگاه ابري درخشنده بر ايشان سايه افكند و اينك آوازي از ابر در رسيد كه «اين است پسر حبيب من كه از وي خشنودم. او را بشنويد!» 6 و چون شاگردان اين را شنيدند، به روي در افتاده،بينهايت ترسان شدند. 7 عيسي نزديك آمده، ايشان را لمس نمود و گفت: «برخيزيد و ترسان مباشيد!» 8 و چشمان خود را گشوده، هيچ كس را جز عيسي تنها نديدند. 9 و چون ايشان از كوه به زير ميآمدند، عيسي ايشان را قدغن فرمود كه «تا پسر انسان از مردگان برنخيزد، زنهار اين رؤيا را به كسي باز نگوييد.» 10 شاگردانش از او پرسيده، گفتند: «پس كاتبان چرا ميگويند كه ميبايد الياس اوّل آيد؟» 11 او در جواب گفت: «البتّه الياس ميآيد و تمام چيزها را اصلاح خواهد نمود. 12 ليكن به شما ميگويم كه الحال الياس آمده است و او را نشناختند بلكه آنچه خواستند با وي كردند؛ به همانطور پسر انسان نيز از ايشان زحمت خواهد ديد.» 13 آنگاه شاگردان دريافتند كه درباره يحيي تعميددهنده بديشان سخن ميگفت. 14 و چون به نزد جماعت رسيدند، شخصي پيش آمده، نزد وي زانو زده، عرض كرد: 15 «خداوندا، بر پسر من رحم كن زيرا مصروع و به شدّت متألّم است، چنانكه بارها در آتش و مكرّراً در آب ميافتد. 16 و او را نزد شاگردان تو آوردم، نتوانستند او را شفا دهند.» 17 عيسي در جواب گفت: «اي فرقه بيايمانِ كج رفتار، تا به كي با شما باشم و تا چند متحمّل شما گردم؟ او را نزد من آوريد.» 18 پس عيسي او را نهيب داده، ديو از وي بيرون شد و در ساعت، آن پسر شفا يافت. 19 امّا شاگردان نزد عيسي آمده، در خلوت از او پرسيدند: «چرا ما نتوانستيم او را بيرون كنيم؟ 20 عيسي ايشان را گفت: «بهسبب بيايماني شما. زيرا هرآينه به شما ميگويم، اگر ايمانِ به قدر دانه خردلي ميداشتيد، بدين كوه ميگفتيد از اينجا بدانجا منتقل شو، البتّه منتقل ميشد و هيچ امري بر شما محال نميبود. 21 ليكن اين جنس جز به دعا و روزه بيرون نميرود.» 22 و چون ايشان در جليل ميگشتند، عيسي بديشان گفت: «پسر انسان بدست مردم تسليم كرده خواهد شد، 23 و او را خواهند كشت و در روز سوم خواهد برخاست.» پس بسيار محزون شدند. 24 و چون ايشان وارد كفرناحوم شدند، محصّلانِ دو درهم نزد پطرس آمده، گفتند: «آيا استاد شما دو درهم را نميدهد؟» 25 گفت: «بلي.» و چون به خانه درآمده، عيسي بر او سبقت نموده، گفت: «اي شمعون، چه گمان داري؟ پادشاهان جهان از چه كسان عشر و جزيه ميگيرند؟ از فرزندان خويش يا از بيگانگان؟» 26 پطرس به وي گفت: «از بيگانگان.» عيسي بدو گفت: «پس يقيناً پسران آزادند! 27 ليكن مبادا كه ايشان را برنجانيم، به كناره دريا رفته، قلاّبي بيندازو اوّل ماهي كه بيرون ميآيد، گرفته و دهانش را باز كرده، مبلغ چهار درهم خواهي يافت. آن را برداشته، براي من و خود بديشان بده!»
Chapter 18
1 در همان ساعت، شاگردان نزد عيسيآمده، گفتند: «چه كس در ملكوت آسمان بزرگتر است؟» 2 آنگاه عيسي طفلي طلب نموده، در ميان ايشان برپا داشت 3 و گفت: «هرآينه به شما ميگويم تا بازگشت نكنيد و مثل طفلِ كوچك نشويد، هرگز داخل ملكوت آسمان نخواهيد شد. 4 پس هر كه مثل اين بچه كوچك خود را فروتن سازد، همان در ملكوت آسمان بزرگتر است. 5 و كسي كه چنين طفلي را به اسم من قبول كند، مرا پذيرفته است. 6 و هر كه يكي از اين صغار را كه به من ايمان دارند، لغزش دهد او را بهتر ميبود كه سنگ آسيايي بر گردنش آويخته، در قعر دريا غرق ميشد!» 7 «واي بر اين جهان بهسبب لغزشها؛ زيرا كه لابّد است از وقوع لغزشها، ليكن واي بر كسي كه سبب لغزش باشد. 8 پس اگر دستت يا پايت تو را بلغزاند، آن را قطع كرده، از خود دور انداز زيرا تو را بهتر است كه لنگ يا شلّ داخل حيات شوي از آنكه با دو دست يا دو پا در نارِ جاوداني افكنده شوي. 9 و اگر چشمت تو را لغزش دهد، آن راقلع كرده، از خود دور انداز زيرا تو را بهتر است با يك چشم وارد حيات شوي، از اينكه با دو چشم در آتش جهنّم افكنده شوي.» 10 «زنهار يكي از اين صغار را حقير مشماريد، زيرا شما را ميگويم كه ملائكه ايشان دائماً در آسمان روي پدر مرا كه در آسمان است ميبينند. 11 زيرا كه پسر انسان آمده است تا گم شده را نجات بخشد. 12 شما چه گمان ميبريد، اگر كسي را صد گوسفند باشد و يكي از آنها گم شود، آيا آن نود و نُه را به كوهسار نميگذارد و به جستجوي آن گم شده نميرود؟ 13 و اگر اتّفاقاً آن را دريابد، هرآينه به شما ميگويم بر آن يكي بيشتر شادي ميكند از آن نود و نه كه گم نشدهاند. 14 همچنين اراده پدر شما كه در آسمان است اين نيست كه يكي از اين كوچكان هلاك گردد.» 15 «و اگر برادرت به تو گناه كرده باشد، برو و او را ميان خود و او در خلوت الزام كن. هرگاه سخن تو را گوش گرفت، برادر خود را دريافتي؛ 16 و اگر نشنود، يك يا دو نفر ديگر با خود بردار تا از زبان دو يا سه شاهد، هر سخني ثابت شود. 17 و اگر سخن ايشان را ردّ كند، به كليسا بگو. و اگر كليسا را قبول نكند، در نزد تو مثل خارجي يا باجگير باشد. 18 هرآينه به شما ميگويم آنچه بر زمين بنديد، در آسمان بسته شده باشد و آنچه بر زمين گشاييد، در آسمان گشوده شده باشد. 19 بازبه شما ميگويم هر گاه دو نفر از شما در زمين درباره هر چه كه بخواهند متّفق شوند، هرآينه از جانب پدر من كه در آسمان است براي ايشان كرده خواهد شد. 20 زيرا جايي كه دو يا سه نفر به اسم من جمع شوند، آنجا درميان ايشان حاضرم.» 21 آنگاه پطرس نزد او آمده، گفت: «خداوندا، چند مرتبه برادرم به من خطا ورزد، ميبايد او را آمرزيد؟ آيا تا هفت مرتبه؟» 22 عيسي بدو گفت: «تو را نميگويم تا هفت مرتبه، بلكه تا هفتاد هفت مرتبه! 23 از آنجهت ملكوت آسمان پادشاهي را ماند كه با غلامان خود اراده محاسبه داشت. 24 و چون شروع به حساب نمود، شخصي را نزد او آوردند كه ده هزار قنطار به او بدهكار بود. 25 و چون چيزي نداشت كه ادا نمايد، آقايش امر كرد كه او را با زن و فرزندان و تمام مايملك او فروخته، طلب را وصول كنند. 26 پس آن غلام رو به زمين نهاده او را پرستش نمود و گفت: "اي آقا مرا مهلت ده تا همه را به تو ادا كنم." 27 آنگاه آقاي آن غلام بر وي ترحّم نموده، او را رها كرد و قرض او را بخشيد. 28 ليكن چون آن غلام بيرون رفت، يكي از همقطاران خود را يافت كه از او صد دينار طلب داشت. او را بگرفت و گلويش را فشرده، گفت: "طلب مرا ادا كن!" 29 پس آن همقطار بر پايهاي او افتاده، التماس نموده، گفت: "مرا مهلت ده تا همه را به تو ردّ كنم." 30 امّا او قبول نكرد بلكه رفته، او را در زندان انداخت تا قرض را ادا كند. 31 چون همقطاران وي اين وقايعرا ديدند، بسيار غمگين شده، رفتند و آنچه شده بود به آقاي خود باز گفتند. 32 آنگاه مولايش او را طلبيده، گفت: "اي غلام شرير، آيا تمام آن قرض را محض خواهش تو به تو نبخشيدم؟ 33 پس آيا تو را نيز لازم نبود كه بر همقطار خود رحم كني چنانكه من بر تو رحم كردم؟" 34 پس مولاي او در غضب شده، او را به جلاّدان سپرد تا تمام قرض را بدهد. 35 به همينطور پدر آسماني من نيز با شما عمل خواهد نمود، اگر هر يكي از شما برادر خود را از دل نبخشد.»
Chapter 19
1 و چون عيسي اين سخنان را به اتمامرسانيد، از جليل روانه شده، به حدود يهوديه از آن طرف اُرْدُنّ آمد. 2 و گروهي بسيار از عقب او آمدند و ايشان را در آنجا شفا بخشيد. 3 پس فريسيان آمدند تا او را امتحان كنند و گفتند: «آيا جايز است مرد، زن خود را به هر علّتي طلاق دهد؟» 4 او در جواب ايشان گفت: «مگر نخواندهايد كه خالق در ابتدا ايشان را مرد و زن آفريد، 5 و گفت از اين جهت مرد، پدر و مادر خود را رها كرده، به زن خويش بپيوندد و هر دو يك تن خواهند شد؟ 6 بنابراين بعد از آن دو نيستند بلكه يك تن هستند. پس آنچه را خدا پيوست انسان جدا نسازد.» 7 به وي گفتند: «پس از بهر چه موسي امر فرمود كه زن را طلاقنامه دهند و جدا كنند؟» 8 ايشان را گفت: «موسي بهسبب سنگدليِ شما، شما را اجازت داد كه زنانخود را طلاق دهيد. ليكن از ابتدا چنين نبود. 9 و به شما ميگويم هر كه زن خود را بغير علّت زنا طلاق دهد و ديگري را نكاح كند، زاني است و هر كه زن مطلقّهاي را نكاح كند، زنا كند.» 10 شاگردانش بدو گفتند: «اگر حكم شوهر با زن چنين باشد، نكاح نكردن بهتر است!» 11 ايشان را گفت: «تمامي خلق اين كلام را نميپذيرند، مگر به كساني كه عطا شده است. 12 زيرا كه خَصيها ميباشند كه از شكم مادر چنين متولّد شدند و خصيها هستند كه از مردم خصي شدهاند و خصيها ميباشند كه بجهت ملكوت خدا خود را خصـي نمودهاند. آنكه توانايي قبول دارد بپذيرد.» 13 آنگاه چند بچه كوچك را نزد او آوردند تا دستهاي خود را بر ايشان نهاده، دعا كند. امّا شاگردان، ايشان را نهيب دادند. 14 عيسي گفت: «بچههاي كوچك را بگذاريد و از آمدن نزد من، ايشان را منع مكنيد، زيرا ملكوت آسمان از مثل اينها است.» 15 و دستهاي خود را بر ايشان گذارده از آن جا روانه شد. 16 ناگاه شخصي آمده، وي را گفت: «اي استاد نيكو، چه عمل نيكو كنم تا حيات جاوداني يابم؟» 17 وي را گفت: «از چه سبب مرا نيكو گفتي و حالآنكه كسي نيكو نيست، جز خدا فقط. ليكن اگر بخواهي داخل حيات شوي، احكام را نگاه دار.» 18 بدو گفت: «كدام احكام؟» عيسي گفت: «قتل مكن، زنا مكن، دزدي مكن، شهادت دروغ مده، 19 و پدر و مادر خود را حرمت دار و همسايه خود را مثل نفس خود دوست دار.» 20 جوان وي را گفت: «همه اينها را از طفوليّت نگاه داشتهام. ديگر مرا چه ناقص است؟» 21 عيسي بدو گفت: «اگر بخواهي كامل شوي، رفته مايملك خود را بفروش و به فقرا بده كه در آسمان گنجي خواهي داشت؛ و آمده مرا متابعت نما.» 22 چون جوان اين سخن را شنيد، دل تنگ شده، برفت زيرا كه مال بسيار داشت. 23 عيسي به شاگردان خود گفت: «هرآينه به شما ميگويم كه شخص دولتمند به ملكوت آسمان به دشواري داخل ميشود. 24 و باز شما را ميگويم كه گذشتن شتر از سوراخ سوزن، آسانتر است از دخول شخص دولتمند در ملكوت خدا.» 25 شاگردان چون شنيدند، بغايت متحيّر گشته، گفتند: «پس كه ميتواند نجات يابد؟» 26 عيسي متوجّه ايشان شده، گفت: «نزد انسان اين محال است ليكن نزد خدا همه چيز ممكن است.» 27 آنگاه پطرس در جواب گفت: «اينك ما همه چيزها را ترك كرده، تو را متابعت ميكنيم. پس ما را چه خواهد بود؟» 28 عيسي ايشان را گفت: «هرآينه به شما ميگويم شما كه مرا متابعت نمودهايد، در معاد وقتي كه پسر انسان بر كرسي جلال خود نشيند، شما نيز به دوازده كرسي نشسته، بر دوازده سبط اسرائيل داوريخواهيد نمود. 29 و هر كه بخاطر اسم من، خانهها يا برادران يا خواهران يا پدر يا مادر يا زن يا فرزندان يا زمينها را ترك كرد، صد چندان خواهد يافت و وارث حيات جاوداني خواهد گشت. 30 ليكن بسا اوّلين كه آخرين ميگردند و آخرين، اوّلين! »
Chapter 20
1 «زيرا ملكوت آسمان صاحب خانهايرا ماند كه بامدادان بيرون رفت تا عَمَله بجهت تاكستان خود به مزد بگيرد. 2 پس با عمله، روزي يك دينار قرار داده، ايشان را به تاكستان خود فرستاد. 3 و قريب به ساعت سوم بيرون رفته، بعضي ديگر را در بازار بيكار ايستاده ديد. 4 ايشان را نيز گفت: "شما هم به تاكستان برويد و آنچه حقّ شما است به شما ميدهم." پس رفتند. 5 باز قريب به ساعت ششم و نهم رفته، همچنين كرد. 6 و قريب به ساعت يازدهم رفته، چند نفر ديگر بيكار ايستاده يافت. ايشان را گفت: "از بهر چه تمامي روز در اينجا بيكار ايستادهايد؟" 7 گفتندش: "هيچ كس ما را به مزد نگرفت." بديشان گفت: "شما نيز به تاكستان برويد و حقّ خويش را خواهيد يافت." 8 و چون وقت شام رسيد، صاحب تاكستان به ناظر خود گفت: "مزدوران را طلبيده، از آخرين گرفته تا اوّلين مزد ايشان را ادا كن." 9 پس يازده ساعتيان آمده، هر نفري ديناري يافتند. 10 و اوّلين آمده، گمان بردند كه بيشتر خواهند يافت. ولي ايشان نيز هر نفري ديناري يافتند. 11 امّا چون گرفتند، به صاحب خانه شكايت نموده، 12 گفتند كه "اين آخرين، يك ساعت كار كردند و ايشان را با ما كه متحمّل سختي و حرارت روز گرديدهايم مساوي ساختهاي؟" 13 او در جواب يكي از ايشان گفت: "اي رفيق بر تو ظلمي نكردم. مگر به ديناري با من قرار ندادي؟ 14 حقّ خود را گرفته برو. ميخواهم بدين آخري مثل تو دهم. 15 آيا مرا جايز نيست كه از مال خود آنچه خواهم بكنم؟ مگر چشم تو بد است از آن رو كه من نيكو هستم؟" 16 بنابراين اوّلين آخرين و آخرين اوّلين خواهند شد، زيرا خوانده شدگان بسيارند و برگزيدگان كم.» 17 و چون عيسي به اورشليم ميرفت، دوازده شاگرد خود را در اثناي راه به خلوت طلبيده بديشان گفت: 18 «اينك بهسوي اورشليم ميرويم و پسر انسان به رؤساي كَهَنَه و كاتبان تسليم كرده خواهد شد و حكم قتل او را خواهند داد، 19 و او را به امّتها خواهند سپرد تا او را استهزا كنند و تازيانه زنند و مصلوب نمايند و در روز سوم خواهد برخاست.» 20 آنگاه مادر دو پسر زِبِدي با پسران خود نزد وي آمده و پرستش نموده، از او چيزي درخواست كرد. 21 بدو گفت: «چه خواهشداري؟» گفت: «بفرما تا اين دو پسر من در ملكوت تو، يكي بر دست راست و ديگري بر دست چپ تو بنشينند.» 22 عيسي در جواب گفت: «نميدانيد چه ميخواهيد. آيا ميتوانيد از آن كاسهاي كه من مينوشم، بنوشيد و تعميدي را كه من مييابم، بيابيد؟» بدو گفتند: «ميتوانيم.» 23 ايشان را گفت: «البتّه از كاسه من خواهيد نوشيد و تعميدي را كه من مييابم، خواهيد يافت. ليكن نشستن به دست راست و چپ من، از آن من نيست كه بدهم، مگر به كساني كه از جانب پدرم براي ايشان مهيّا شده است.» 24 امّا چون آن ده شاگرد شنيدند، بر آن دو برادر به دل رنجيدند. 25 عيسي ايشان را پيش طلبيده، گفت: «آگاه هستيد كه حكّام امّتها بر ايشان سروري ميكنند و رؤسا بر ايشان مسلّطند. 26 ليكن در ميان شما چنين نخواهد بود، بلكه هر كه در ميان شما ميخواهد بزرگ گردد، خادم شما باشد. 27 و هر كه ميخواهد در ميان شما مقدّم بُـوَد، غلام شما باشد. 28 چنانكه پسر انسان نيامد تا مخدوم شود بلكه تا خدمت كند و جان خود را در راه بسياري فدا سازد.» 29 و هنگامي كه از اَرِيحا بيرون ميرفتند، گروهي بسيار از عقب او ميآمدند. 30 كه ناگاه دو مرد كور كنار راه نشسته، چون شنيدند كه عيسي در گذر است، فرياد كرده، گفتند: «خداوندا، پسر داودا، بر ما ترحّم كن!» 31 و هر چند خلق ايشانرا نهيب ميدادند كه خاموش شوند، بيشتر فريادكنان ميگفتند: «خداوندا، پسر داودا، بر ما ترحّم فرما!» 32 پس عيسي ايستاده، به آواز بلند گفت: «چه ميخواهيد براي شما كنم؟» 33 به وي گفتند: «خداوندا، اينكه چشمان ما باز گردد!» 34 پس عيسي ترحّم نموده، چشمان ايشان را لمس نمود كه در ساعت بينا گشته، از عقب او روانه شدند.
Chapter 21
1 و چون نزديك به اورشليم رسيده، وارد بيت فاجي نزد كوه زيتون شدند. آنگاه عيسي دو نفر از شاگردان خود را فرستاده، 2 بديشان گفت: «در اين قريهاي كه پيش روي شما است برويد و در حال، الاغي با كرهّاش بسته خواهيد يافت. آنها را باز كرده، نزد من آوريد. 3 و هرگاه كسي به شما سخني گويد، بگوييد خداوند بدينها احتياج دارد كه فيالفور آنها را خواهد فرستاد.» 4 و اين همه واقع شد تا سخني كه نبي گفته است تمام شود 5 كه «دختر صَهيون را گوييد اينك پادشاه تو نزد تو ميآيد با فروتني و سواره بر حمار و بر كرّة الاغ.» 6 پس شاگردان رفته، آنچه عيسي بديشان امر فرمود، بعمل آوردند 7 و الاغ را با كرّه آورده، رخت خود را بر آنها انداختند و او بر آنها سوار شد. 8 و گروهي بسيار، رختهاي خود را در راه گسترانيدند و جمعي از درختان شاخهها بريده، در راه ميگستردند. 9 و جمعي از پيش و پس او رفته، فريادكنان ميگفتند:«هوشيعانا پسر داودا، مبارك باد كسي كه به اسم خداوند ميآيد! هوشيعانا در اعلي' عليّين!» 10 و چون وارد اورشليم شد، تمام شهر به آشوب آمده، ميگفتند: «اين كيست؟» 11 آن گروه گفتند: «اين است عيسي نبي از ناصرة جليل.» 12 پس عيسي داخل هيكل خدا گشته، جميع كساني را كه در هيكل خريد و فروش ميكردند، بيرون نمود و تختهاي صرّافان و كرسيهاي كبوترفروشان را واژگون ساخت. 13 و ايشان را گفت: «مكتوب است كه خانه من خانه دعا ناميده ميشود. ليكن شما مغاره دزدانش ساختهايد.» 14 و كوران و شلان در هيكل، نزد او آمدند و ايشان را شفا بخشيد. 15 امّا رؤساي كهنه و كاتبان چون عجايبي كه از او صادر ميگشت و كودكان را كه در هيكل فرياد برآورده، «هوشيعانا پسر داودا» ميگفتند ديدند، غضبناك گشته، 16 به وي گفتند: «نميشنوي آنچه اينها ميگويند؟» عيسي بديشان گفت:«بلي مگر نخواندهايد اين كه از دهان كودكان و شيرخوارگان حمد را مهيّا ساختي؟» 17 پس ايشان را واگذارده، از شهر بسوي بيتعَنْيَا رفته، در آنجا شب را بسر برد. 18 بامدادان چون به شهر مراجعت ميكرد، گرسنه شد. 19 و در كناره راه يك درخت انجيرديده، نزد آن آمد و جز برگ بر آن هيچ نيافت. پس آن را گفت: «از اين به بعد ميوه تا به ابد بر تو نشود!» كه در ساعت درخت انجير خشكيد! 20 چون شاگردانش اين را ديدند، متعجّب شده، گفتند: «چه بسيار زود درخت انجير خشك شده است!» 21 عيسي در جواب ايشان گفت: «هرآينه به شما ميگويم اگر ايمان ميداشتيد و شك نمينموديد، نه همين را كه به درخت انجير شد ميكرديـد، بلكه هر گاه بديـن كوه ميگفتيد "منتقل شده به دريا افكنده شو" چنين ميشد. 22 و هر آنچه با ايمان به دعا طلب كنيد، خواهيد يافت.» 23 و چون به هيكل درآمده، تعليم ميداد، رؤساي كهنه و مشايخ قوم نزد او آمده، گفتند: «به چه قدرت اين اعمال را مينمايي و كيست كه اين قدرت را به تو داده است؟» 24 عيسي در جواب ايشان گفت: «من نيز از شما سخني ميپرسم. اگر آن را به من گوييد، من هم به شما گويم كه اين اعمال را به چه قدرت مينمايم: 25 تعميد يحيي از كجا بود؟ از آسمان يا از انسان؟» ايشان با خود تفكّر كرده، گفتند كه «اگر گوييم از آسمان بود، هرآينه گويد پس چرا به وي ايمان نياورديد. 26 و اگر گوييم از انسان بود، از مردم ميترسيم زيرا همه يحيي را نبي ميدانند.» 27 پس در جواب عيسي گفتند: «نميدانيم.» بديشان گفت: «من هم شما را نميگويم كه به چه قدرت اين كارها را ميكنم.» 28 «ليكن چه گمان داريد؟ شخصي را دو پسر بود. نزد نخستين آمده، گفت: "اي فرزند امروز به تاكستان من رفته، به كار مشغول شو." 29 در جواب گفت: "نخواهم رفت." امّا بعد پشيمان گشته، برفت. 30 و به دوّمين نيز همچنين گفت. او در جواب گفت: "اي آقا من ميروم." ولي نرفت. 31 كدام يك از اين دو خواهش پدر را بجا آورد؟» گفتند: «اوّلي.» عيسي بديشان گفت: «هرآينه به شما ميگويم كه باجگيران و فاحشهها قبل از شما داخل ملكوت خدا ميگردند، 32 زانرو كه يحيي از راه عدالت نزد شما آمد و بدو ايمان نياورديد، امّا باجگيران و فاحشهها بدو ايمان آوردند و شما چون ديديد، آخر هم پشيمان نشديد تا بدو ايمان آوريد. 33 «و مَثَلي ديگر بشنويد: صاحب خانهاي بود كه تاكستاني غَرْس نموده، خطيرهاي گردش كشيد و چَرْخُشتي در آن كند و برجي بنا نمود. پس آن را به دهقانان سپرده، عازم سفر شد. 34 و چون موسم ميوه نزديك شد، غلامان خود را نزد دهقانان فرستاد تا ميوههاي او را بردارند. 35 امّا دهقانان غلامانش را گرفته، بعضي را زدند و بعضي را كُشتند و بعضي را سنگسار نمودند. 36 باز غلامان ديگر، بيشتر از اوّلين فرستاده، بديشان نيز به همانطور سلوك نمودند. 37 بالاخره پسر خود را نزد ايشان فرستاده، گفت: "پسر مراحرمت خواهند داشت." 38 امّا دهقانان چون پسر را ديدند با خود گفتند: "اين وارث است. بياييد او را بكشيم و ميراثش را ببريم." 39 آنگاه او را گرفته، بيرون تاكستان افكنده، كشتند. 40 پس چون مالك تاكستان آيد، به آن دهقانان چه خواهد كرد؟» 41 گفتند: «البتّه آن بدكاران را به سختي هلاك خواهد كرد و باغ را به باغبانان ديگر خواهد سپرد كه ميوههايش را در موسم بدو دهند.» 42 عيسي بديشان گفت: «مگر در كتب هرگز نخواندهايد اين كه سنگي را كه معمارانش ردّ نمودند، همان سر زاويه شده است. اين از جانب خداوند آمد و در نظر ما عجيب است. 43 از اين جهت شما را ميگويم كه ملكوت خدا از شما گرفته شده، به امّتي كه ميوهاش را بياورند، عطا خواهد شد. 44 و هر كه بر آن سنگ افتد، منكسر شود و اگر آن بر كسي افتد، نرمش سازد.» 45 و چون رؤساي كَهَنه و فريسيان مثلهايش را شنيدند، دريافتند كه درباره ايشان ميگويد. 46 و چون خواستند او را گرفتار كنند، از مردم ترسيدند زيرا كه او را نبي ميدانستند.
Chapter 22
1 و عيسي توجّه نموده، باز به مَثَلها ايشان را خطاب كرده، گفت: 2 «ملكوت آسمان پادشاهي را ماند كه براي پسر خويش عروسي كرد. 3 و غلامان خود را فرستاد تا دعوتشدگان را به عروسي بخوانند و نخواستند بيايند. 4 باز غلامان ديگر روانه نموده، فرمود: "دعوتشدگان را بگوييد كه اينك خوان خود راحاضر ساختهام و گاوان و پرواريهاي من كشته شده و همه چيز آماده است، به عروسي بياييد." 5 ولي ايشان بياعتنايي نموده، راه خود را گرفتند، يكي به مزرعه خود و ديگري به تجارت خويش رفت. 6 و ديگران غلامان او را گرفته، دشنام داده، كشتند. 7 پادشاه چون شنيد، غضب نموده، لشكريان خود را فرستاده، آن قاتلان را به قتل رسانيد و شهر ايشان را بسوخت. 8 آنگاه غلامان خود را فرمود: "عروسي حاضر است؛ ليكن دعوت شدگان لياقت نداشتند. 9 الا´ن به شوارع عامّه برويد و هر كه را بيابيد به عروسي بطلبيد." 10 پس آن غلامان به سر راهها رفته، نيك و بد هر كه را يافتند جمع كردند، چنانكه خانه عروسي از مجلسيان مملّو گشت. 11 آنگاه پادشاه بجهت ديدن اهل مجلس داخل شده، شخصي را در آنجا ديد كه جامه عروسي در بر ندارد. 12 بدو گفت: "اي عزيز چطور در اينجا آمدي و حال آنكه جامه عروسي در بر نداري؟" او خاموش شد. 13 آنگاه پادشاه خادمان خود را فرمود: "اين شخص را دست و پا بسته برداريد و در ظلمت خارجي اندازيد، جايي كه گريه و فشار دندان باشد." 14 زيرا طلبيدگان بسيارند و برگزيدگان كم.» 15 پس فريسيان رفته، شورا نمودند كه چطور او را در گفتگو گرفتار سازند. 16 و شاگردان خود را با هيروديان نزد وي فرستاده، گفتند: «استادا ميدانيم كه صادق هستي و طريق خدا را بهراستي تعليم مينمايي و از كسي باك نداري زيرا كه به ظاهر خلق نمينگري. 17 پس به ما بگو رأي تو چيست. آيا جزيه دادن به قيصر رواست يا نه؟» 18 عيسي شرارت ايشان را درك كرده، گفت: «اي رياكاران، چرا مرا تجربه ميكنيد؟ 19 سكّة جزيه را به من بنماييد.» ايشان ديناري نزد وي آوردند. 20 بديشان گفت: «اين صورت و رقم از آن كيست؟» 21 بدو گفتند: «از آنِ قيصر.» بديشان گفت: «مال قيصر را به قيصر ادا كنيد و مال خدا را به خدا!» 22 چون ايشان شنيدند، متعجّب شدند و او را واگذارده، برفتند. 23 و در همان روز، صدّوقيان كه منكر قيامت هستند نزد او آمده، سؤال نموده، 24 گفتند: «اي استاد، موسي گفت اگر كسي بياولاد بميرد، ميبايد برادرش زن او را نكاح كند تا نسلي براي برادر خود پيدا نمايد. 25 باري در ميان ما هفت برادر بودند كه اوّل زني گرفته، بمرد و چون اولادي نداشت زن را به برادر خود ترك كرد. 26 و همچنين دوّمين و سوّمين تا هفتمين. 27 و آخر از همه آن زن نيز مرد. 28 پس او در قيامت، زن كدام يك از آن هفت خواهد بود زيرا كه همه او را داشتند؟» 29 عيسي در جواب ايشان گفت: «گمراه هستيد از اين رو كه كتاب و قوّت خدا را در نيافتهايد، 30 زيرا كه در قيامت، نه نكاح ميكنند و نه نكاح كرده ميشوند بلكه مثل ملائكه خدا در آسمان ميباشند. 31 امّا درباره قيامت مردگان، آيا نخواندهايد كلامي را كه خدا به شماگفته است، 32 من هستم خداي ابراهيم و خداي اسحاق و خداي يعقوب؟ خدا، خداي مردگان نيست بلكه خداي زندگان است.» 33 و آن گروه چون شنيدند، از تعليم وي متحيّر شدند. 34 امّا چون فريسيان شنيدند كه صدّوقيان را مجاب نموده است، با هم جمع شدند. 35 و يكي از ايشان كه فقيه بود، از وي به طريق امتحان سؤال كرده، گفت: 36 «اي استاد، كدام حكم در شريعت بزرگتر است؟» 37 عيسي وي را گفت: «اينكه خداوند خداي خود را به همه دل و تمامي نفس و تمامي فكر خود محبّت نما. 38 اين است حكم اوّل و اعظم. 39 و دوّم مثل آن است يعني همسايه خود را مثل خود محبّت نما. 40 بدين دو حكم، تمام تورات و صُحُف انبيا متعلّق است.» 41 و چون فريسيان جمع بودند، عيسي از ايشان پرسيده، 42 گفت: «درباره مسيح چه گمان ميبريد؟ او پسر كيست؟» بدو گفتند: «پسر داود.» 43 ايشان را گفت: «پس چطور داود در روح، او را خداوند ميخواند؟ چنانكه ميگويد: 44 "خداوند به خداوند من گفت، به دست راست من بنشين تا دشمنان تو را پايانداز تو سازم." 45 پس هرگاهداود او را خداوند ميخواند، چگونه پسرش ميباشد؟» 46 و هيچكس قدرت جواب وي هرگز نداشت و نه كسي از آن روز ديگر جرأت سؤال كردن از او نمود.
Chapter 23
1 آنگاه عيسي آن جماعت و شاگردان خود را خطاب كرده، 2 گفت: «كاتبان و فريسيان بر كرسي موسي نشستهاند. 3 پس آنچه به شما گويند، نگاه داريد و بجا آوريد، ليكن مثل اعمال ايشان مكنيد زيرا ميگويند و نميكنند. 4 زيرا بارهاي گران و دشوار را ميبندند و بر دوش مردم مينهند و خود نميخواهند آنها را به يك انگشت حركت دهند. 5 و همه كارهاي خود را ميكنند تا مردم، ايشان را ببينند. حمايلهاي خود را عريض و دامنهاي قباي خود را پهن ميسازند، 6 و بالا نشستن در ضيافتها و كرسيهاي صدر در كنايس را دوست ميدارند، 7 و تعظيم در كوچهها را و اينكه مردم ايشان را آقا آقا بخوانند. 8 ليكن شما آقا خوانده مشويد، زيرا استاد شما يكي است يعني مسيح و جميع شما برادرانيد. 9 و هيچ كس را بر زمين، پدر خود مخوانيد زيرا پدر شما يكي است كه در آسمان است. 10 و پيشوا خوانده مشويد، زيرا پيشواي شما يكي است يعني مسيح. 11 و هر كه از شما بزرگتر باشد، خادم شما بُوَد. 12 و هر كه خود را بلند كند، پست گردد و هر كه خود را فروتن سازد سرافراز گردد.» 13 «واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار كه درِ ملكوت آسمان را به روي مردم ميبنديد، زيرا خود داخل آن نميشويد و داخل شوندگان را از دخول مانع ميشويد. 14 واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار، زيرا خانههاي بيوهزنان را ميبلعيد و از روي ريا نماز را طويل ميكنيد؛ از آنرو عذاب شديدتر خواهيد يافت. 15 واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار، زيرا كه برّ و بحر را ميگرديد تا مريدي پيدا كنيد و چون پيدا شد او را دو مرتبه پستتر از خود، پسر جهنّم ميسازيد! 16 واي بر شما اي راهنمايان كور كه ميگوييد "هر كه به هيكل قسم خورد باكي نيست ليكن هر كه به طلاي هيكل قسم خورد بايد وفا كند." 17 اي نادانان و نابينايان، آيا كدام افضل است؟ طلا يا هيكلي كه طلا را مقدّس ميسازد؟ 18 "و هر كه به مذبح قسم خورد باكي نيست ليكن هر كه به هديهاي كه بر آن است قسم خورد، بايد ادا كند." 19 اي جهّال و كوران، كدام افضل است؟ هديه يا مذبح كه هديه را تقديس مينمايد؟ 20 پس هر كه به مذبح قسم خورد، به آن و به هر چه بر آن است قسم خورده است؛ 21 و هر كه به هيكل قسم خورد، به آن و به او كه در آن ساكن است، قسم خورده است؛ 22 و هر كه به آسمان قسم خورد، به كرسي خدا و به او كه بر آن نشسته است، قسم خورده باشد. 23 «واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار كه نعناع و شبت و زيره را عشر ميدهيد و اعظماحكام شريعت، يعني عدالت و رحمت و ايمان را ترك كردهايد! ميبايست آنها را بجا آورده، اينها را نيز ترك نكرده باشيد. 24 اي رهنمايان كور كه پشه را صافي ميكنيد و شتر را فرو ميبريد! 25 واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار، از آن رو كه بيرون پياله و بشقاب را پاك مينماييد و درون آنها مملّو از جبر و ظلم است. 26 اي فريسي كور، اوّل درون پياله و بشقاب را طاهر ساز تا بيرونش نيز طاهر شود! 27 واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار كه چون قبور سفيد شده ميباشيد كه از بيرون، نيكو مينمايد ليكن درون آنها از استخوانهاي مردگان و ساير نجاسات پر است! 28 همچنين شما نيز ظاهراً به مردم عادل مينماييد، ليكن باطناً از رياكاري و شرارت مملّو هستيد. 29 «واي بر شما اي كاتبان و فريسيان رياكار كه قبرهاي انبيا را بنا ميكنيد و مدفنهاي صادقان را زينت ميدهيد، 30 و ميگوييد: "اگر در ايّام پدران خود ميبوديم، در ريختن خون انبيا با ايشان شريك نميشديم!" 31 پس بر خود شهادت ميدهيد كه فرزندان قاتلان انبيا هستيد. 32 پس شما پيمانه پدران خود را لبريز كنيد! 33 اي ماران و افعيزادگان! چگونه از عذاب جهنّم فرار خواهيد كرد؟ 34 لهذا الحال انبيا و حكماء و كاتبان نزد شما ميفرستم و بعضي را خواهيد كشت و به دار خواهيد كشيد و بعضي را در كنايس خود تازيانه زده، از شهر به شهر خواهيد راند، 35 تا همه خونهاي صادقان كه بر زمين ريخته شد بر شما وارد آيد، از خون هابيل صديقتا خون زكريّا ابن برخيا كه او را در ميان هيكل و مذبح كشتيد. 36 هرآينه به شما ميگويم كه اين همه بر اين طايفه خواهد آمد! 37 «اي اورشليم، اورشليم، قاتل انبيا و سنگسار كننده مرسلان خود! چند مرتبه خواستم فرزندان تو را جمع كنم، مثل مرغي كه جوجههاي خود را زير بال خود جمع ميكند و نخواستيد! 38 اينك خانه شما براي شما ويران گذارده ميشود. 39 زيرا به شما ميگويم از اين پس مرا نخواهيد ديد تا بگوييد مبارك است او كه به نام خداوند ميآيد.»
Chapter 24
1 پس عيسي از هيكل بيرون شده، برفت.و شاگردانش پيش آمدند تا عمارتهاي هيكل را بدو نشان دهند. 2 عيسي ايشان را گفت: «آيا همه اين چيزها را نميبينيد؟ هرآينه به شما ميگويم در اينجا سنگي بر سنگي گذارده نخواهد شد كه به زير افكنده نشود!» 3 و چون به كوه زيتون نشسته بود، شاگردانش در خلوت نزد وي آمـده، گفتند: «به ما بگـو كه اين امـور كي واقـع ميشود و نشان آمدن تو و انقضاي عالم چيست.» 4 عيسي در جواب ايشان گفت: «زنهار كسي شما را گمراه نكند! 5 زآنرو كه بسا به نام من آمده خواهند گفت كه من مسيح هستم و بسياري راگمراه خواهند كرد. 6 و جنگها و اخبار جنگها را خواهيد شنيد. زنهار مضطرب مشويد زيرا كه وقوع اين همه لازم است، ليكن انتها هنوز نيست. 7 زيرا قومي با قومي و مملكتي با مملكتي مقاومت خواهند نمود و قحطيها و وباها و زلزلهها در جايها پديد آيد. 8 امّا همه اينها آغاز دردهاي زه است. 9 آنگاه شما را به مصيبت سپرده، خواهند كشت و جميع امّتها بجهت اسم من از شما نفرت كنند. 10 و در آن زمان، بسياري لغزش خورده، يكديگر را تسليم كنند و از يكديگر نفرت گيرند. 11 و بسا انبياي كَذَبه ظاهر شده، بسياري را گمراه كنند. 12 و بجهت افزوني گناه محبّت بسياري سرد خواهد شد. 13 ليكن هر كه تا به انتها صبر كند، نجات يابد. 14 و به اين بشارتِ ملكوت در تمام عالم موعظه خواهد شد تا بر جميع امّتها شهادتي شود؛ آنگاه انتها خواهد رسيد. 15 «پس چون مكروهِ ويراني را كه به زبان دانيال نبي گفته شده است، در مقام مقدّس بر پا شده بينيد ـ هر كه خوانَد دريافت كند ـ 16 آنگاه هر كه در يهوديّه باشد به كوهستان بگريزد؛ 17 و هر كه بر بام باشد، بجهت برداشتن چيزي از خانه به زير نيايد؛ 18 و هر كه در مزرعه است، بجهت برداشتن رخت خود برنگردد. 19 ليكن واي بر آبستنان و شيردهندگان در آن ايّام! 20 پس دعا كنيد تا فرار شما در زمستان يا در سَبَّت نشود، 21 زيرا كه در آن زمان چنان مصيبت عظيمي ظاهر ميشود كه از ابتداي عالم تا كنون نشده و نخواهد شد! 22 و اگر آن ايّام كوتاه نشدي، هيچبشري نجات نيافتي، ليكن بخاطر برگزيدگان، آن روزها كوتاه خواهد شد. 23 «آنگاه اگر كسي به شما گويد: "اينك مسيح در اينجا يا در آنجا است" باور مكنيد، 24 زيرا كه مسيحان كاذب و انبيا كَذَبَه ظاهر شده، علامات و معجزات عظيمه چنان خواهند نمود كه اگر ممكن بودي برگزيدگان را نيز گمراه كردندي. 25 اينك شما را پيش خبر دادم. 26 «پس اگر شما را گويند: اينك در صحراست، بيرون مرويد يا آنكه در خلوت است، باور مكنيد، 27 زيرا همچنان كه برق از مشرق ساطع شده، تا به مغرب ظاهر ميشود، ظهور پسر انسان نيز چنين خواهد شد. 28 و هر جا كه مرداري باشد، كركسان در آنجا جمع شوند. 29 و فوراً بعد از مصيبت آن ايّام، آفتاب تاريك گردد و ماه نور خود را ندهد و ستارگان از آسمان فرو ريزند و قوّتهاي افلاك متزلزل گردد. 30 آنگاه علامت پسر انسان در آسمان پديد گردد و در آن وقت، جميع طوايف زمين سينهزني كنند و پسر انسان را بينند كه بر ابرهاي آسمان، با قوّت و جلال عظيم ميآيد؛ 31 و فرشتگان خود را با صور بلند آواز فرستاده، برگزيدگان او را از بادهاي اربعه از كران تا بكران فلك فراهم خواهند آورد. 32 «پس از درخت انجير مثلش را فرا گيريد كه چون شاخهاش نازك شده، برگها ميآورد،ميفهميد كه تابستان نزديك است. 33 همچنين شما نيز چون اين همه را بينيد، بفهميد كه نزديك بلكه بر در است. 34 هرآينه به شما ميگويم تا اين همه واقع نشود، اين طايفه نخواهد گذشت. 35 آسمان و زمين زايل خواهد شد، ليكن سخنان من هرگز زايل نخواهد شد.» 36 «امّا از آن روز و ساعت هيچ كس اطّلاع ندارد، حَتَّي ملائكه آسمان جز پدر من و بس. 37 ليكن چنانكه ايّام نوح بود، ظهور پسر انسان نيز چنان خواهد بود. 38 زيرا همچنان كه در ايّام قبل از طوفان ميخوردند و ميآشاميدند و نكاح ميكردند و منكوحه ميشدند تا روزي كه نوح داخل كشتي گشت، 39 و نفهميدند تا طوفان آمده، همه را ببرد، همچنين ظهور پسر انسان نيز خواهد بود. 40 آنگاه دو نفري كه در مزرعهاي ميباشند، يكي گرفته و ديگري واگذارده شود. 41 و دو زن كه دستآس ميكنند، يكي گرفته و ديگري رها شود. 42 پس بيدار باشيد زيرا كه نميدانيد در كدام ساعت خداوند شما ميآيد. 43 ليكن اين را بدانيد كه اگر صاحب خانه ميدانست در چه پاس از شب دزد ميآيد، بيدار ميماند و نميگذاشت كه به خانهاش نقب زند. 44 لهذا شما نيز حاضر باشيد، زيرا در ساعتي كه گمان نبريد، پسر انسان ميآيد.» 45 «پس آن غلام امين و دانا كيست كه آقايش او را بر اهل خانه خود بگمارد تا ايشان را در وقتمعيّن خوراك دهد؟ 46 خوشابحال آن غلامي كه چون آقايش آيد، او را در چنين كار مشغول يابد. 47 هرآينه به شما ميگويم كه او را بر تمام مايملك خود خواهد گماشت. 48 ليكن هرگاه آن غلام شرير با خود گويد كه آقاي من در آمدن تأخير مينمايد، 49 و شروع كند به زدن همقطاران خود و خوردن و نوشيدن با ميگساران، 50 هرآينه آقاي آن غلام آيد، در روزي كه منتظر نباشد و در ساعتي كه نداند، 51 و او را دو پاره كرده، نصيبش را با رياكاران قرار دهد در مكاني كه گريه و فشار دندان خواهد بود. »
Chapter 25
1 «در آن زمان ملكوت آسمان مثل ده باكره خواهد بود كه مشعلهاي خود را برداشته، به استقبال داماد بيرون رفتند. 2 و از ايشان پنج دانا و پنج نادان بودند. 3 امّا نادانان مشعلهاي خود را برداشته، هيچ روغن با خود نبردند. 4 ليكن دانايان، روغن در ظروف خود با مشعلهاي خويش برداشتند. 5 و چون آمدن داماد بطول انجاميد، همه پينكي زده، خفتند. 6 و در نصف شب صدايي بلند شد كه "اينك داماد ميآيد. به استقبال وي بشتابيد." 7 پس تمامي آن باكرهها برخاسته، مشعلهاي خود را اصلاح نمودند. 8 و نادانان، دانايان را گفتند: "از روغن خود به ما دهيد زيرا مشعلهاي ما خاموش ميشود." 9 امّا دانايان در جواب گفتند: "نميشود، مبادا ما و شما را كفاف ندهد. بلكه نزد فروشندگان رفته، براي خود بخريد." 10 و در حيني كه ايشان بجهت خريد ميرفتند، دامادبرسيد و آناني كه حاضر بودند، با وي به عروسي داخل شده، در بسته گرديد. 11 بعد از آن، باكرههاي ديگر نيز آمده، گفتند: "خداوندا براي ما باز كن." 12 او در جواب گفت: "هرآينه به شما ميگويم شما را نميشناسم." 13 پس بيدار باشيد زيرا كه آن روز و ساعت را نميدانيد.» 14 «زيرا چنانكه مردي عازم سفر شده، غلامان خود را طلبيد و اموال خود را بديشان سپرد، 15 يكي را پنج قنطار و ديگري را دو و سومي را يك داد؛ هر يك را بحسب استعدادش. و بيدرنگ متوجّه سفر شد. 16 پس آنكه پنج قنطار يافته بود، رفته و با آنها تجارت نموده، پنج قنطار ديگر سود كرد. 17 و همچنين صاحب دو قنطار نيز دو قنطار ديگر سود گرفت. 18 امّا آنكه يك قنطار گرفته بود، رفته زمين را كند و نقد آقاي خود را پنهان نمود. 19 «و بعد از مدّت مديدي، آقاي آن غلامان آمده، از ايشان حساب خواست. 20 پس آنكه پنج قنطار يافته بود، پيش آمده، پنج قنطار ديگر آورده، گفت: "خداوندا پنج قنطار به من سپردي، اينك پنج قنطار ديگر سود كردم." 21 آقاي او به وي گفت: آفرين اي غلامِ نيكِ متدّين! بر چيزهاي اندك امين بودي، تو را بر چيزهاي بسيار خواهم گماشت. به شادي خداوند خود داخل شو!" 22 و صاحب دو قنطار نيز آمده، گفت: "اي آقا دو قنطار تسليم من نمودي، اينك دو قنطار ديگر سود يافتهام." 23 آقايش وي را گفت: "آفرين اي غلام نيكِ متديّن! بر چيزهاي كم امين بودي، تو رابر چيزهاي بسيار ميگمارم. در خوشي خداوند خود داخل شو!" 24 پس آنكه يك قنطار گرفته بود، پيش آمده، گفت: "اي آقا چون تو را ميشناختم كه مرد درشت خويي ميباشي، از جايي كه نكاشتهاي ميدروي و از جايي كه نيفشاندهاي جمع ميكني، 25 پس ترسان شده، رفتم و قنطار تو را زير زمين نهفتم. اينك مال تو موجود است." 26 آقايش در جواب وي گفت: "اي غلامِ شريرِ بيكاره! دانستهاي كه از جايي كه نكاشتهام ميدروم و از مكاني كه نپاشيدهام، جمع ميكنم. 27 از همين جهت تو را ميبايست نقد مرا به صرّافان بدهي تا وقتي كه بيايم مال خود را با سود بيابم. 28 الحال آن قنطار را از او گرفته، به صاحب ده قنطار بدهيد. 29 زيرا به هر كه دارد داده شود و افزوني يابد و از آنكه ندارد آنچه دارد نيز گرفته شود. 30 و آن غلام بينفع را در ظلمت خارجي اندازيد، جايي كه گريه و فشار دندان خواهد بود."» 31 «امّا چون پسر انسان در جلال خود با جميع ملائكه مقدّس خويش آيد، آنگاه بر كرسي جلال خود خواهد نشست، 32 و جميع امّتها در حضور او جمع شوند و آنها را از همديگر جدا ميكند، به قسمي كه شبان ميشها را از بزها جدا ميكند. 33 و ميشها را بر دست راست و بزها را بر چپ خود قرار دهد. 34 آنگاه پادشاه به اصحاب طرف راست گويد: "بياييد اي بركت يافتگان ازپدر من و ملكوتي را كه از ابتداي عالم براي شما آماده شده است، به ميراث گيريد. 35 زيرا چون گرسنه بودم مرا طعام داديد، تشنه بودم سيرآبم نموديد، غريب بودم مرا جا داديد، 36 عريان بودم مرا پوشانيديد، مريض بودم عيادتم كرديد، در حبس بودم ديدن من آمديد." 37 آنگاه عادلان به پاسخ گويند: "اي خداوند، كي گرسنهات ديديم تا طعامت دهيم، يا تشنهات يافتيم تا سيرآبت نماييم، 38 يا كي تو را غريب يافتيم تا تو را جا دهيم يا عريان تا بپوشانيم، 39 و كي تو را مريض يا محبوس يافتيم تا عيادتت كنيم؟" 40 پادشاه در جواب ايشان گويد: "هرآينه به شما ميگويم، آنچه به يكي از اين برادران كوچكترين من كرديد، به من كردهايد."» 41 «پس اصحاب طرف چپ را گويد: "اي ملعونان، از من دور شويد در آتش جاوداني كه براي ابليس و فرشتگان او مهيّا شده است. 42 زيرا گرسنه بودم مرا خوراك نداديد، تشنه بودم مرا آب نداديد، 43 غريب بودم مرا جا نداديد، عريان بودم مرا نپوشانيديد، مريض و محبوس بودم عيادتم ننموديد." 44 پس ايشان نيز به پاسخ گويند: "اي خداوند، كي تو را گرسنه يا تشنه يا غريب يا برهنه يا مريض يا محبوس ديده، خدمتت نكرديم؟" 45 آنگاه در جواب ايشان گويد: "هرآينه به شما ميگويم، آنچه به يكي از اين كوچكان نكرديد، به من نكردهايد." 46 و ايشان در عذاب جاوداني خواهند رفت، امّا عادلان در حيات جاوداني.»
Chapter 26
1 و چون عيسي همه اين سخنان را به اتمام رسانيد، به شاگردان خود گفت: 2 «ميدانيد كه بعد از دو روز عيد فصح است كه پسـر انسان تسليم كرده ميشود تا مصلوب گردد.» 3 آنگاه رؤساي كَهَنَه و كاتبان و مشايخ قوم در ديوانخانه رئيس كَهَنَه كه قيافا نام داشت جمع شده، 4 شورا نمودند تا عيسي را به حيله گرفتار ساخته، به قتل رسانند. 5 امّا گفتند: «نه در وقت عيد مبادا آشوبي در قوم بر پا شود.» 6 و هنگامي كه عيسي در بيت عَنْيا در خانه شمعون ابرص شد، 7 زني با شيشهاي عطر گرانبها نزد او آمده، چون بنشست بر سر وي ريخت. 8 امّا شاگردانش چون اين را ديدند، غضب نموده، گفتند: «چرا اين اسراف شده است؟ 9 زيرا ممكن بود اين عطر به قيمت گران فروخته و به فقرا داده شود.» 10 عيسي اين را درك كرده، بديشان گفت: «چرا بدين زن زحمت ميدهيد؟ زيرا كار نيكو به من كرده است. 11 زيرا كه فقرا را هميشه نزد خود داريد امّا مرا هميشه نداريد. 12 و اين زن كه اين عطر را بر بدنـم ماليد، بجهـت دفـن مـن كرده است. 13 هرآينه به شما ميگويم هر جايي كه در تمام عالم بدين بشارت موعظه كرده شـود، كار اين زن نيز بجهت يادگاري او مذكـور خواهد شد.» 14 آنگاه يكي از آن دوازده كه به يهوداي اسخريوطي مسمّي' بود، نزد رؤساي كهنه رفته، 15 گفت: «مرا چند خواهيد داد تا او را به شما تسليم كنم؟» ايشان سي پاره نقره با وي قرار دادند. 16 و از آن وقت در صدد فرصت شد تا او را بديشان تسليم كند.» 17 پس در روز اوّل عيد فطير، شاگردان نزد عيسي آمده، گفتند: «كجا ميخواهي فصح را آماده كنيم تا بخوري؟» 18 گفت: «به شهر، نزد فلان كس رفته، بدو گوييد: "استاد ميگويد وقت من نزديك شد و فصح را در خانه تو با شاگردان خود صرف مينمايم."» 19 شاگردان چنانكه عيسي ايشان را امر فرمود كردند و فصح را مهيا ساختند. 20 چون وقت شام رسيد با آن دوازده بنشست. 21 و وقتي كه ايشان غذا ميخوردند، او گفت: «هرآينه به شما ميگويم كه يكي از شما مرا تسليم ميكند!» 22 پس بغايت غمگين شده، هر يك از ايشان به وي سخن آغاز كردند كه «خداوندا آيا من آنم؟» 23 او در جواب گفت: «آنكه دست با من در قاب فرو برد، همان كس مراتسليم نمايد! 24 هرآينه پسر انسان به همانطور كه درباره او مكتوب است رحلت ميكند. ليكن واي بر آنكسي كه پسر انسان بدست او تسليم شود! آن شخص را بهتر بودي كه تولّد نيافتي!» 25 و يهودا كه تسليم كننده وي بود، به جواب گفت: «اي استاد آيا من آنم؟» به وي گفت: «تو خود گفتي!» 26 و چون ايشان غذا ميخوردند، عيسي نان را گرفته، بركت داد و پاره كرده، به شاگردان داد و گفت: «بگيريد و بخوريد، اين است بدن من.» 27 و پياله را گرفته، شكر نمود و بديشان داده، گفت: «همه شما از اين بنوشيد، 28 زيرا كه اين است خون من در عهد جديد كه در راه بسياري بجهت آمرزش گناهان ريخته ميشود. 29 امّا به شما ميگويم كه بعد از اين از ميوه مَوْ ديگر نخواهم نوشيد تا روزي كه آن را با شما در ملكوت پدر خود، تازه آشامم.» 30 پس تسبيح خواندند و بهسوي كوه زيتون روانه شدند. 31 آنگاه عيسي بديشان گفت: «همه شما امشب درباره من لغزش ميخوريد چنانكه مكتوب است كه شبان را ميزنم و گوسفندان گله پراكنده ميشوند. 32 ليكن بعد از برخاستنم، پيش از شما به جليل خواهم رفت.» 33 پطرس در جواب وي گفت: «هر گاه همه درباره تو لغزش خورند، من هرگز نخورم.» 34 عيسي به وي گفت: «هرآينه به تو ميگويم كه در همين شب قبل از بانگ زدن خروس، سه مرتبه مرا انكار خواهي كرد!» 35 پطرس به وي گفت: «هرگاه مردنم با تولازم شود، هرگز تو را انكار نكنم!» و ساير شاگردان نيز همچنان گفتند. 36 آنگاه عيسي با ايشان به موضعي كه مسمّي به جتسيماني بود رسيده، به شاگردان خود گفت: «در اينجا بنشينيد تا من رفته، در آنجا دعا كنم.» 37 و پطرس و دو پسر زِبِدي را برداشته، بينهايت غمگين و دردناك شد. 38 پس بديشان گفت: «نَفْسِ من از غايت الم مشرف به موت شده است. در اينجا مانده با من بيدار باشيد.» 39 پس قدري پيش رفته، به روي در افتاد و دعا كرده، گفت: «اي پدر من، اگر ممكن باشد اين پياله از من بگذرد؛ ليكن نه به خواهش من، بلكه به اراده تو.» 40 و نزد شاگردان خود آمده، ايشان را در خواب يافت. و به پطرس گفت: «آيا همچنين نميتوانستيد يك ساعت با من بيدار باشيد؟ 41 بيدار باشيد و دعا كنيد تا در معرض آزمايش نيفتيد! روح راغب است، ليكن جسم ناتوان.» 42 و بار ديگر رفته، باز دعا نموده، گفت: «اي پدر من، اگر ممكن نباشد كه اين پياله بدون نوشيدن از من بگذرد، آنچه اراده تو است بشود.» 43 و آمده، باز ايشان را در خواب يافت زيرا كه چشمان ايشان سنگين شده بود. 44 پس ايشان را ترك كرده، رفت و دفعه سوم به همـان كلام دعـا كرد. 45 آنگاه نـزد شاگردان آمده، بديشان گفت: «مابقي را بخوابيد و استراحت كنيد. الحال ساعت رسيده است كه پسر انسان به دست گناهكاران تسليم شود. 46 برخيزيـد برويم. اينك تسليم كننـده مننزديك است!» 47 و هنوز سخن ميگفت كه ناگاه يهودا كه يكي از آن دوازده بود با جمعي كثير با شمشيرها و چوبها از جانب رؤساء كَهَنه و مشايخ قوم آمدند. 48 و تسليم كنندة او بديشان نشاني داده، گفته بود: «هر كه را بوسه زنم، همان است. او را محكم بگيريد.» 49 در ساعت نزد عيسي آمده، گفت: «سلام يا سيّدي!» و او را بوسيد. 50 عيسي وي را گفت: «اي رفيق، از بهر چه آمدي؟» آنگاه پيش آمده، دست بر عيسي انداخته، او را گرفتند. 51 و ناگاه يكي از همراهان عيسي دست آورده، شمشير خود را از غلاف كشيده، بر غلام رئيس كهنه زد و گوشش را از تن جدا كرد. 52 آنگاه عيسي وي را گفت: «شمشير خود را غلاف كن، زيرا هر كه شمشير گيرد، به شمشير هلاك گردد. 53 آيا گمان ميبري كه نميتوانم الحال از پدر خود درخواست كنم كه زياده از دوازده فوج از ملائكه براي من حاضر سازد؟ 54 ليكن در اين صورت كتب چگونه تمام گردد كه همچنين ميبايست بشود؟» 55 در آن ساعت، به آن گروه گفت: «گويا بر دزد بجهت گرفتن من با تيغها و چوبها بيرون آمديد! هر روز با شما در هيكل نشستـه، تعليـم ميدادم و مرا نگرفتيد. 56 ليكن اين همه شـد تا كتب انبيـا تمام شـود.» در آن وقـت جميـع شاگردان او را واگـذارده، بگريختند. 57 و آناني كه عيسي را گرفته بودند، او را نزد قيافا رئيس كَهَنه جايي كه كاتبان و مشايخ جمع بودند، بردند. 58 امّا پطرس از دور در عقب او آمده، به خانه رئيس كهنه در آمد و با خادمان بنشست تا انجام كار را ببيند. 59 پس رؤساي كهنه و مشايخ و تمامي اهل شورا طلب شهادت دروغ بر عيسي ميكردند تا او را بقتل رسانند، 60 ليكن نيافتند. با آنكه چند شاهد دروغ پيش آمدند، هيچ نيافتند. آخر دو نفر آمده، 61 گفتند: «اين شخص گفت: "ميتوانم هيكل خدا را خراب كنم و در سه روزش بنا نمايم."» 62 پس رئيس كهنه برخاسته، بدو گفت: «هيچ جواب نميدهي؟ چيست كه اينها بر تو شهادت ميدهند؟» 63 اما عيسي خاموش ماند! تا آنكه رئيس كهنه روي به وي كرده، گفت: «تو را به خداي حّي قسم ميدهم ما را بگو كه تو مسيح پسر خدا هستي يا نه؟» 64 عيسي به وي گفت: «تو گفتي! و نيز شما را ميگويم بعد از اين پسر انسان را خواهيد ديد كه بر دست راست قوّت نشسته، بر ابرهاي آسمان ميآيد!» 65 در ساعت رئيس كهنه رخت خود را چاك زده، گفت: «كفر گفت! ديگر ما را چه حاجت به شهود است؟ الحال كفرش را شنيديد! 66 چه مصلحت ميبينيد؟» ايشان در جواب گفتند: «مستوجب قتل است!» 67 آنگاه آب دهان بر رويش انداخته، او را طپانچه ميزدند و بعضي سيلي زده، 68 ميگفتند: «اي مسيح، به ما نبوّت كن! كيست كه تو را زده است؟» 69 امّا پطرس در ايوان بيرون نشسته بود كه ناگاه كنيزكي نزد وي آمده، گفت: «تو هم با عيسي جليلي بودي!» 70 او روبروي همه انكارنموده، گفت: «نميدانم چه ميگويي!» 71 و چون به دهليز بيرون رفت، كنيزي ديگر او را ديده، به حاضرين گفت: «اين شخص نيز از رفقاي عيسي ناصري است!» 72 باز قسم خورده، انكار نمود كه «اين مرد را نميشناسم.» 73 بعد از چندي، آناني كه ايستاده بودند پيش آمده، پطرس را گفتند: «البتّه تو هم از اينها هستي زيرا كه لهجه تو بر تو دلالت مينمايد!» 74 پس آغاز لعن كردن و قسم خوردن نمود كه «اين شخص را نميشناسم.» و در ساعت خروس بانگ زد. 75 آنگاه پطرس سخن عيسي را به ياد آورد كه گفته بود: «قبل از بانگ زدن خروس، سه مرتبه مرا انكار خواهي كرد.» پس بيرون رفته زار زار بگريست.
Chapter 27
1 و چون صبح شد، همه رؤساي كهنه و مشايخ قوم بر عيسي شورا كردند كه او را هلاك سازند. 2 پس او را بند نهاده، بردند و به پنطيوس پيلاطس والي تسليم نمودند. 3 در آن هنگام، چون يهودا تسليم كننده اوديد كه بر او فتوا دادند، پشيمان شده، سي پارة نقره را به رؤساي كهنه و مشايخ ردّ كرده، 4 گفت: «گناه كردم كه خون بيگناهي را تسليم نمودم.» گفتند: «ما را چه، خود داني!» 5 پس آن نقره را در هيكل انداخته، روانه شد و رفته خود را خفه نمـود. 6 امّا روسـاي كهنه نقـره را برداشته، گفتنـد: «انداختن اين در بيتالمـال جايز نيست زيـرا خونبهـا است.» 7 پس شـورا نمـوده، به آن مبلغ، مزرعه كوزهگر را بجهت مقبره غُرباء خريدند. 8 از آن جهت، آن مزرعه تا امروز بحَقْـلُالدَّم مشهـور است. 9 آنگاه سخني كه به زبـان ارميـاي نبي گفتـه شـده بـود تمـام گشت كـه «سـي پاره نقـره را برداشتنـد، بهـاي آن قيمـت كـرده شـدهاي كه بعضـي از بنـياسرائيـل بـر او قيمت گذاردند. 10 و آنها را بجهت مزرعه كوزهگـر دادنـد، چنانكـه خداونـد بـه مــن گفــت.» 11 امّا عيسي در حضور والي ايستاده بود. پس والي از او پرسيده، گفت: «آيا تو پادشاه يهود هستي؟» عيسي بدو گفت: «تو ميگويي!» 12 و چون رؤساي كهنه و مشايخ از او شكايت ميكردند، هيچ جواب نميداد. 13 پس پيلاطس وي را گفت: «نميشنوي چقدر بر تو شهادت ميدهنـد؟» 14 امّا در جـواب وي، يك سخـن هـم نگفت، بقسمـي كه والـي بسيـار متعجّب شـد. 15 و در هر عيدي، رسم والي اين بود كه يك زنداني، هر كه را ميخواستند، براي جماعت آزاد ميكرد. 16 و در آن وقت، زنداني مشهور، بَراَبَّا نام داشت. 17 پس چون مردم جمع شدند، پيلاطُس ايشان را گفت: «كه را ميخواهيد براي شما آزاد كنم؟ براَبّا يا عيسي مشهور به مسيح را؟» 18 زيرا كه دانست او را از حسد تسليم كرده بودند. 19 چون بر مسند نشسته بود، زنش نزد او فرستاده، گفت: «با اين مرد عادل تو را كاري نباشد، زيرا كه امروز در خواب دربارة او زحمت بسيار بردم.» 20 امّا رؤساي كهنه و مشايخ، قوم را بر اين ترغيب نمودند كه بَراَبَّا را بخواهند و عيسي را هلاك سازند. 21 پس والي بديشان متوجّه شده، گفت: «كدام يك از اين دو نفر را ميخواهيد بجهت شما رها كنم؟» گفتند: «برابّا را.» 22 پيلاطُس بديشان گفت: «پس با عيسي مشهور به مسيح چه كنم؟» جميعاً گفتند: «مصلوب شود!» 23 والي گفت: «چرا؟ چه بدي كرده است؟» ايشان بيشتر فرياد زده، گفتند: «مصلوب شود!» 24 چون پيلاطُس ديد كه ثمري ندارد بلكه آشوب زياده ميگردد، آب طلبيده، پيش مردم دست خود را شسته گفت: «من برّي هستم از خون اين شخص عادل. شما ببينيد.» 25 تمام قوم در جواب گفتند: «خون او بر ما و فرزندان ما باد!» 26 آنگاه بَرْاَبَّا را براي ايشان آزاد كرد و عيسي راتازيانه زده، سپرد تا او را مصلوب كنند. 27 آنگاه سپاهيان والي، عيسي را به ديوانخانه برده، تمامي فوج را گرد وي فراهم آوردند. 28 و او را عريان ساخته، لباس قرمزي بدو پوشانيدند، 29 و تاجي از خار بافته، بر سرش گذاردند و ني بدست راست او دادند و پيش وي زانو زده، استهزاكنان او را ميگفتند:«سلام اي پادشاه يهود!» 30 و آب دهان بر وي افكنده، ني را گرفته بر سرش ميزدند. 31 و بعد از آنكه او را استهزا كرده بودند، آن لباس را از وي كنده، جامه خودش را پوشانيدند و او را بجهت مصلوب نمودن بيرون بردند. 32 و چون بيرون ميرفتند، شخصي قيرواني شمعون نام را يافته، او را بجهت بردن صليب مجبور كردند. 33 و چون به موضعي كه به جُلْجُتا يعني كاسه سر مسمّي' بود رسيدند، 34 سركه ممزوج به مّر بجهت نوشيدن بدو دادند. امّا چون چشيد، نخواست كه بنوشد. 35 پس او را مصلوب نموده، رخت او را تقسيم نمودند و بر آنها قرعه انداختند تا آنچه بهزبان نبي گفته شده بود تمام شود كه «رخت مرا در ميان خود تقسيم كردند و بر لباس من قرعه انداختند.» 36 و در آنجا به نگاهباني او نشستند. 37 و تقصير نامه او را نوشته، بالاي سرش آويختند كه «اين است عيسي، پادشاه يهود!» 38 آنگاه دو دزد يكي بر دست راست و ديگري بر چپش با وي مصلوب شدند. 39 و راهگذران سرهاي خود را جنبانيده، كفر گويان 40 ميگفتند: «اي كسي كه هيكل را خراب ميكني و در سه روز آن را ميسازي، خود را نجات ده. اگر پسر خدا هستي، از صليب فرود بيا!» 41 همچنين نيز رؤساي كهنه با كاتبان و مشايخ استهزاكنان ميگفتند: 42 «ديگران را نجات داد، امّا نميتواند خود را برهاند. اگر پادشاه اسرائيل است، اكنون از صليب فرود آيد تا بدو ايمان آوريم! 43 بر خدا توكّل نمود، اكنون او را نجات دهد، اگر بدو رغبت دارد زيرا گفت پسر خدا هستم!» 44 و همچنين آن دو دزد نيز كه با وي مصلوب بودند، او را دشنام ميدادند. 45 و از ساعت ششم تا ساعت نهم، تاريكي تمام زمين را فرو گرفت. 46 و نزديك به ساعت نهم، عيسي به آواز بلند صدا زده گفت: «ايلي ايلي لَما سَبَقْتِني.» يعني ال'هي ال'هي مرا چرا ترك كردي. 47 امّا بعضي از حاضرين چون اين را شنيدند، گفتند كه او الياس را ميخواند. 48 در ساعت يكياز آن ميان دويده، اسفنجي را گرفت و آن را پُر از سركه كرده، بر سر ني گذارد و نزد او داشت تا بنوشد. 49 و ديگران گفتند: «بگذار تا ببينيم كه آيا الياس ميآيد او را برهاند.» 50 عيسي باز به آواز بلند صيحه زده، روح را تسليم نمود. 51 كه ناگاه پرده هيكل از سر تا پا دو پاره شد و زمين متزلزل و سنگها شكافته گرديد، 52 و قبرها گشاده شد و بسياري از بدنهاي مقدّسين كه آراميده بودند برخاستند، 53 و بعد از برخاستن وي، از قبور برآمده، به شهر مقدّس رفتند و بر بسياري ظاهر شدند. 54 امّا يوزباشي و رفقايش كه عيسي را نگاهباني ميكردند، چون زلزله و اين وقايع را ديدند، بينهايت ترسان شده، گفتند: «فيالواقع اين شخص پسر خدا بود.» 55 و در آنجا زنان بسياري كه از جليل در عقب عيسي آمده بودند تا او را خدمت كنند، از دور نظاره ميكردند، 56 كه از آن جمله، مريم مَجْدَليّه بود و مريم مادر يعقوب و يوشاء و مادر پسران زِبِدي. 57 امّا چون وقت عصر رسيد، شخصي دولتمند از اهل رامه، يوسف نام كه او نيز از شاگردان عيسي بود آمد، 58 و نزد پيلاطس رفته، جسد عيسي را خواست. آنگاه پيلاطس فرمان داد كه داده شود. 59 پس يوسف جسد را برداشته، آن را در كتانِ پاك پيچيده، 60 او را در قبري نو كهبراي خود از سنگ تراشيده بود، گذارد و سنگي بزرگ بر سر آن غلطانيده، برفت. 61 و مريم مَجْدِليّه و مريم ديگر در آنجا، در مقابل قبر نشسته بودند. 62 و در فرداي آن روز كه بعد از روز تهيّه بود، رؤساي كهنه و فريسيان نزد پيلاطس جمع شده، 63 گفتند: «اي آقا ما را ياد است كه آن گمراهكننده وقتي كه زنده بود گفت: "بعد از سه روز برميخيزم." 64 پس بفرما قبر را تا سه روز نگاهباني كنند مبادا شاگردانش در شب آمده، او را بدزدند و به مردم گويند كه از مردگان برخاسته است و گمراهي آخر، از اوّل بدتر شود.» 65 پيلاطس بديشان فرمود: «شما كشيكچيان داريد. برويد چنانكه دانيد، محافظت كنيد.» 66 پس رفتند و سنگ را مختوم ساخته، قبر را با كشيكچيان محافظت نمودند.
Chapter 28
1 و بعد از سَبَّت، هنگام فجرِ روز اوّل هفته، مريم مَجْدَليّه و مريم ديگر بجهت ديدن قبر آمدند. 2 كه ناگاه زلزلهاي عظيم حادث شد از آنرو كه فرشته خداوند از آسمان نزول كرده، آمد و سنگ را از درِ قبر غلطانيده، بر آن بنشست. 3 و صورت او مثل برق و لباسش چون برف سفيد بود. 4 و از ترس او كشيكچيان به لرزه درآمده، مثل مرده گرديدند. 5 امّا فرشته به زنان متوجّه شده، گفت: «شما ترسان مباشيد!ميدانم كه عيساي مصلوب را ميطلبيد. 6 در اينجا نيست زيرا چنانكه گفته بود برخاسته است. بياييد جايي كه خداوند خفته بود ملاحظه كنيد، 7 و به زودي رفته شاگردانش را خبر دهيد كه از مردگان برخاسته است. اينك پيش از شما به جليل ميرود. در آنجا او را خواهيد ديد. اينك شما را گفتم.» 8 پس، از قبر با ترس و خوشي عظيم به زودي روانه شده، رفتند تا شاگردان او را اطّلاع دهند. 9 و در هنگامي كه بجهت اِخبار شاگردان او ميرفتند، ناگاه عيسي بديشان برخورده، گفت: «سلام بر شمـا باد!» پس پيش آمـده، به قدمهاي او چسبيده، او را پرستش كردند. 10 آنگاه عيسي بديشان گفت: «مترسيد! رفتـه، برادرانـم را بگوييـد كه به جليل بروند كه در آنجا مرا خواهند ديد.» 11 و چون ايشان ميرفتند، ناگاه بعضي از كشيكچيان به شهر شده، رؤساي كهنه را از همه اين وقايع مطلّع ساختند. 12 ايشان با مشايخ جمع شده، شورا نمودند و نقره بسيار به سپاهيان داده، 13 گفتند: «بگوييد كه شبانگاه شاگردانش آمده، وقتي كه ما در خواب بوديم او را دزديدند. 14 و هرگاه اين سخن گوشزد والي شود، همانا ما او را برگردانيم و شما را مطمئن سازيم.» 15 ايشان پول را گرفته، چنانكه تعليم يافتند كردند و اين سخن تا امروز در ميان يهود منتشر است. 16 امّا يازده رسول به جليل، بر كوهي كه عيسـي ايشان را نشان داده بود رفتند. 17 و چون او را ديدنـد، پرستش نمودنـد. ليكـن بعضـي شـكّ كردند. 18 پس عيسـي پيـش آمـده، بديشـان خطاب كرده، گفت: «تمامي قدرت درآسمان و بر زمين به من داده شده است. 19 پس رفته، همه امّتهـا را شاگـرد سازيـد و ايشـان را بـه اسمِ اب و ابن و روحالقدس تعميد دهيد. 20 و ايشان را تعليـم دهيـد كه همه امـوري را كه به شما حكم كردهام حفظ كنند. و اينك مـن هـر روزه تا انقضاي عالم همراه شما ميباشـم.» آميـن.